معنی مغمزی
6 بازدید
[ مُ غَ مْ مِ ] (حامص) دلاکی. کیسه کشی. مشت و مال : گفت: بگذار تو را مغمزی بکنم و حکایتی است برگویم. (اسرارالتوحید ص ۵۰). از استاد ابوعلی دقاق شنیدم رحمه اللََّه که گفت: ابوالعباس سیاری را مغمزی همی کردند. گفت: پایی همی مالی که هرگز اندر معصیت گامی فراتر نرفت. (ترجمهٔ رسالهٔ قشیریه چ فروزانفر ص ۱۶). آهو به مغمزی دویدی پایش به کنار درکشیدی. نظامی (لیلی و مجنون چ وحید دستگردی ص ۱۶۸). و رجوع به مغمز و مغمزه شود.
کلمات همقافیه با «مغمزی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «زی» برای سرودن شعر