معنی مغلول
5 بازدید
[ مَ ] (ع ص) غل نهاده. (منتهی الارب) (آنندراج). آنکه در گردن وی غل نهاده باشند. (ناظم الاطباء). طوق تعذیب در گردن انداخته شده. (غیاث). به غل کرده. بندی. بسته شده. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): شنید این سخن دزد مغلول و گفت تو باری ز غم چند نالی بخفت.(بوستان). اسیر بند غمت را به لطف خویش بخوان که گر به عنف برانی کجا رود مغلول. سعدی. چون غز شوکت فارس دید و انضمام وزیر و خواجگان و حشم کرمان با ایشان، حد معرت او مفلول شد و دست کفایت او مغلول. (المضاف الی بدایع الازمان ص ۱۴). - مغلول الید؛ دست بسته. که دستهای او را به طناب یا زنجیر و مانند آن بسته باشند. - || بخیل. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || تشنه. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). تشنه یا سخت تشنه. غلیل. مُغتَلّ. (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «مغلول»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ول» برای سرودن شعر