معنی مغل
7 بازدید
[ مَ ] (اِ) به معنی خواب و استراحت باشد. (برهان) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). رجوع به مغلگاه شود.[ مَ ] (ع مص) کسی را بد گفتن نزدیک کسی. (تاج المصادر بیهقی). مغالة. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج) (از اقرب الموارد). و رجوع به مغالة شود.[ مَ / مَ غَ ] (ع اِ) شیر که زن آبستن بچه را دهد. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). شیری که زن فرزند خود را دهد در حالی که حامله است. (از اقرب الموارد).[ مُ غِ ل ل ] (ع ص) جایی که غلهٔ فراوان حاصل آرد. (ناظم الاطباء). برومند. غله دهنده. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): تا این غایت قریب به صدهزار دینار املاک نفیس و اسباب متقوم از دیه های معظم و مزارع مغل و باغهای پرنعمت... به مدعیان آن بازفرمود. (المعجم ص ۱۲). || رجل مغل؛ مرد خائن. (منتهی الارب). مرد خائن و خیانتکار. (ناظم الاطباء).[ مَ غَ ] (ع مص) دردگین گردیدن شکم ستور از خوردن گیاه با خاک . (از منتهی الارب) (از آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از محیط المحیط). || شیر دادن زن بچه را با بارداری. || تباه شدن چشم کسی. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || (اِ) چرک که در گوشهٔ چشم گرد آید. (از اقرب الموارد).[ مُ غَ ل ل ] (ع ص، اِ) تشنه. || هر آنچه از ریع زمین و یا اجرت آن به دست آید. ج، مغلات. (از اقرب الموارد).[ مُ غُ ] (اِخ) مردم مغلستان و مردم تاتار و ماوراءالنهر. (ناظم الاطباء). مغول. تاتار. تتر. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): همچو آن قوم مغل بر آسمان تیر می انداز بهر نزع جان.مولوی. مرا روی تو محراب است در شهر مسلمانان وگر جنگ مغل باشد نگردانی ز محرابم. سعدی. این بار نه بانگ چنگ و نای و دهل است کاین بار مصاف شیر و جنگ مغل است. سعدی. و رجوع به مغول شود.
کلمات همقافیه با «مغل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «غل» برای سرودن شعر