معنی مغسول
5 بازدید
[ مَ ] (ع ص) شسته. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). شسته شده. غسل داده شده و پاک شده. (از ناظم الاطباء). غسیل. (اقرب الموارد): ثوب مغسول؛ جامهٔ شسته. (مهذب الاسماء): ز دست گریه کتابت نمی توانم کرد که می نویسم و در حال می شود مغسول. سعدی. || سیکی. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): شراب مغسول؛ شراب مثلث. (بحر الجواهر، یادداشت ایضاً). || خیس شده در آب. گذارده شده در آب تا در آن نفوذ کند: و آنجا که هیچ حاضر نباشد نان مغسول سود دارد و این چنان باشد که نان اندر آب سرد شکنند و یک ساعت بنهند و آن آب از وی بریزند و آب تازه کنند و یک ساعت دیگر بنهند پس آب دیگر باره بریزند از وی... (ذخیرهٔ خوارزمشاهی، یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
کلمات همقافیه با «مغسول»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ول» برای سرودن شعر