معنی مغزی
6 بازدید
[ مَ ] (ص نسبی) منسوب به مغز: سکتهٔ مغزی. خونریزی مغزی. آسیب مغزی. ضربهٔ مغزی. || (اِ) در خیاطی، نواری باریک چون قیطانی که به درازی درز شلوار یا لبهٔ جامه دوزند مخالف رنگ شلوار یا جامه. حاشیهٔ باریک بر کنار جامه از لونی دیگر. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || در کفاشی، چرمی که در میان لبهٔ دو پاره چرم گذاشته بدوزند. و رجوع به مغزی دوزی شود. || قسمی از حلواست که بغایت سفید باشد، مغز پسته و بادام در آن آمیخته قرصها بندند. (غیاث) (آنندراج). || یکی از آلات آهنین در. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).[ مَ زا ] (ع اِ) غزو. (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). قصد که به سوی دشمن بود به حرب. ج، مغازی. (مهذب الاسماء). غزو. ج، مغازی. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به غزو شود. || موضع غزو. (از اقرب الموارد). جنگ گاه. میدان جنگ. ج، مغازی. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || زمان غزو. (از اقرب الموارد). || مراد و مقصود: مغزی الکلام؛ مراد سخن. یقال: عرفت مغزاه؛ ای مراده و مقصده. (از منتهی الارب). مقصود و مراد از سخن. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ج، مغازی. (اقرب الموارد). مقصود. قصد. غرض. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): فاقبل علیه ابوبکر فقال له یا هذا قد عرفت مغزاک. (معجم الادباء چ مارگلیوث ج ۱ ص ۲۳۱، یادداشت ایضاً).
کلمات همقافیه با «مغزی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «زی» برای سرودن شعر