معنی مغزدار
8 بازدید
[ مَ ] (نف مرکب) مقابل بی مغز، چون بادام مغزدار. (آنندراج). هر چیزی که دارای مغز باشد و چیزی که پرمغز باشد. (ناظم الاطباء). دارای مغز. مغزآکنده. پرمغز. زاهق. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - حرف مغزدار؛ حرف معقول ته دار. (آنندراج). سخن پرمغز. سخن پرمعنی : سعی کن تا از تو ماند حرفهای مغزدار دیرتر پوسیده می گردد ز اعضا استخوان. شفیع اثر (از آنندراج). - دُرِّ مغزدار سخن؛ گوهر گرانبهای گفتار. سخن پرمعنی و عمیق : گهر ز خویش تهی می شود حباب صفت گهی که جلوه دهد درّ مغزدار سخن. محمدسعید اشرف (از آنندراج). - زبان مغزدار؛ کنایه از زبان چرب و فصیح. (آنندراج): در آن ساعت که از وصف لبت شیرین شود کامم بده یارب زبان مغزداری همچو بادامم. میرزا طاهر وحید (از آنندراج). - مردم مغزدار؛ مردم پرفکر مآل اندیش و مردم استوار. ضد بی مغز. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «مغزدار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر