معنی مغبر
4 بازدید
[ مُ غَ بْ بَ ] (ع ص) غبارآلوده و تیره رنگ. (غیاث) (آنندراج). خاک آلود. گردآلود. گردزده. گردگرفته. گردناک. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): هوای روشن از رنگش مغبر گشت و شد تیره چو جان کافری کشته ز تیغ خسرو والا. فرخی. جوانیش پیری شمر، زنده مرده شرابش سراب و منور مغبر.ناصرخسرو. - گوی مغبر؛ کنایه از کرهٔ خاکی. کرهٔ زمین : خفته چه خبر دارد از چرخ و کواکب ما را ز چه رانده ست بر این گوی مغبر. ناصرخسرو. || کسی که موی و ریش آن گردآلوده و چرکین باشد. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون).[ مُ بِ ] (ع ص) تیره رنگ. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد): هوای تو به من بر کرد خواهد زمانه مظلم و آفاق مغبر.مسعودسعد. خود عهد خسروان را جز عدل چیست حاصل زین جیفه گاه جافی زین مغ سرای مغبر. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ۱۸۹). || برانگیزانندهٔ غبار. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || آنکه سعی و کوشش می کند در طلب چیزی. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || بسیار بارنده. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «مغبر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بر» برای سرودن شعر