معنی مغانه
9 بازدید
[ مُ نَ / نِ ] (ص نسبی) طرز و روش و قاعده و قانون و آداب آتش پرستان را گویند. (برهان) (آنندراج) (ناظم الاطباء). منسوب به مغان. مربوط به مغان : مؤمنی و می خوری بجز تو ندیدم در جسد مؤمنانه جان مغانه.ناصرخسرو. گر من ز می مغانه مستم هستم ور کافر و گبر و بت پرستم هستم. (منسوب به خیام). که تا روز خواهی نیوشید و نوشید سماع مغنی شراب مغانه.انوری. مرا غم تو به خمارخانه بازآورد ز راه کعبه به کوی مغانه بازآورد.خاقانی. یک دو دم بر سه قول کاسه گری چارکاس مغانه بستانیم.خاقانی. ساقی ز ره بهانه برخیز پیش آر می مغانه برخیز.نظامی. قوت جان از می مغانه کنیم نقل و می نوش عاشقانه کنیم.نظامی. یارب چه خوش آن می مغانه کز دست توام دهد زمانه.نظامی. دهقان ز خم می مغانه سرمست شده به سوی خانه.نظامی. در خانقه نگنجد اسرار عشق و مستی جام می مغانه هم با مغان توان زد.حافظ. و رجوع به مغ و مغان شود. || (ق مرکب) همچو مغان. مانند مغان : مغنی ره باستانی بزن مغانه، نوای مغانی بزن.نظامی. مغانه، می لعل برداشته به یاد مغان گردن افراشته.نظامی. وز آنجا سوی موقان کرد منزل مغانه، عشق آن بتخانه در دل.نظامی. درآمد مغ خدمت آموخته مغانه، چو آتش برافروخته.نظامی. و رجوع به مغ و مغان شود.
کلمات همقافیه با «مغانه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نه» برای سرودن شعر