معنی معیار

معنی معیار

6 بازدید
[ مِ عْ ] (ع اِ) اندازه و پیمانه. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). وسیله ای که بدان چیز دیگر را بسنجند و برابر کنند بنابراین ترازو و پیمانه معیار است زیرا بوسیلهٔ آن دو اشیاء سنجیده و پیموده می شوند. (از اقرب الموارد). || ترازوی زر. (دهار) (زمخشری). زرسنجه. ترازوی زرسنجه. (نصاب). ترازوی زرسنج. (غیاث) (آنندراج). ترازوی صیرفی. ترازو مثقال. ج، معاییر. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): خازنان تو ز بس دادن دینار و درم به نماز اندر دارند گرفته معیار.فرخی. || مقیاس. ملاک. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). وسیلهٔ سنجش. آلت سنجش : ایا شجاعت را نوک نیزهٔ تو پناه ایا شریعت را تیغ تیز تو معیار.فرخی. نیک و بد بنیوش و برسنجش به معیار خرد کز خرد برتر به دو جهان سوی من معیار نیست. ناصرخسرو. همبر با دشت مدان کوه را فکرت را حاکم و معیار کن.ناصرخسرو. کسی دیگر خورد گنج او برد رنج به معیار خرد این قول برسنج.ناصرخسرو. حاکم خود باش و به دانش بسنج هرچه کنی راست به معیار خویش. ناصرخسرو. فضل را خاطر تو معیار است عقل را فکرت تو میزان است.مسعودسعد. ای نبوده ترا خرد معیار وی نگشته ترا هنر مقیاس.مسعودسعد. گروهی زیرکان شراب را محک مرد خوانده اند و گروهی ناقد عقل و گروهی ظرف دانش و گروهی معیار هنر. (نوروزنامه). به وقت مردی احوال مرد را معیار به گاه رادی اسباب جود را میزان.سنائی. و هم این رکن چون مقوم روح چار ارکان جسم را معیار.خاقانی. رایش که فلک سنجد در حکم جهانداری مانند محک آمد معیار همه عالم.خاقانی. و در شناختن صحیح و معتل اشعار معیاری است... (المعجم ص ۲۴). معیار دوستان دغل روز حاجت است قرضی برای تجربه از دوستان طلب.صائب. || سنگ محک. (غیاث) (آنندراج). سنگی که صرافان بدان امتحان زر کنند. محک. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): نرانم بر زبان جز این سخن را که بر معیار عقل آید معیر.ناصرخسرو. اثقال او به مثقال برنکشند و عیار او به معیار برنسنجند. (مقامات حمیدی چ شمیم ص ۱۴۵). می چون زر و جام او چون گونهٔ معیار است از سرخی رنگ زر معیار همی پوشد.خاقانی. هست به معیار عشق گوهر تو کم عیار هست به بازار دل یوسف تو کم بها.خاقانی. ای خانه دار ملک و دین تیغت حصار ملک و دین بهر عیار ملک و دین رای تو معیار آمده. خاقانی. به محک فکرت وقاد و به معیار رای نقاد عیار روزگار ناحق شناس شناخته است. (منشآت خاقانی چ محمد روشن ص ۵۹). از اهل روزگار به معیار امتحان کم نیستم به هیچ گر افزون نیامدم.عطار. || قدر. منزلت. مقدار. مقام. رتبت : چو آبستنان عدهٔ توبه بشکن در آر آنچه معیار مردان نماید.خاقانی. معیار هر وجود عیان گردد از صفات مقدار هر درخت پدید آید از ثمر.قاآنی. || نزد علمای اصول، عبارت است از ظرفی که برابر با مظروف باشد مانند وقت برای روزه. (از کشاف اصطلاحات الفنون) (از محیط المحیط). || چاشنی کردن زر و سیم. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).

کلمات هم‌قافیه با «معیار»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ار» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید