معنی معکود
3 بازدید
[ مَ ] (ع ص) مقیم لازم گیرندهٔ چیزی و جایی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || دست دهنده. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). ممکن. (اقرب الموارد). || مرد به زندان کرده. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). محبوس. (اقرب الموارد). || طعام پیوسته و آماده. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «معکود»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ود» برای سرودن شعر