معنی معونت
8 بازدید
[ مَ نَ ] (ع مص) یاری دادن. (غیاث). یاری کردن. عون. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || (اِمص). یاری. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). کمک. مدد: من دوست او باشم... و معونت و مظاهرت خویش را پیش وی دارم. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۳۲). بنده آنچه داند از هدایت و معونت به کار دارد تا کار بر نظام رود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۵۴). وین معونت که من همی خواهم دانم از جملهٔ جنایت نیست.مسعودسعد. تو تا معونت و یاری ملک و دین کردی بلند گشت و قوی دین و ملک را بنیاد. مسعودسعد. جانم به معونت خود ایمن کن کامروز شد آسمان به آزارم.مسعودسعد. خدایگانا بخرام و با نشاط خرام ز بهر نصرت دین و معونت اسلام. مسعودسعد. در فطرت کاینات به وزیر و مشیر و معونت و مظاهرت محتاج نگشت. (کلیله و دمنه چ مینوی ص ۲). و به یمن ناصیت و برکت معونت تو مظفر و منصور بازگردم. (کلیله و دمنه). نه از عباسیان خواهم معونت نه بر سلجوقیان دارم تولا.خاقانی. گشتاسب معونت از پسر خواست کاورد به دست دختران را.خاقانی. علی الخصوص که قدرت مکافات و مکنت مجازات یافته ام و باری تعالی توفیق معونت و کفایت مؤنت به ارزانی داشته. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۸۹). - معونت کردن؛ یاری کردن. کمک کردن : بندهٔ خویش را معونت کن ای جهان را شده به عدل معین.مسعودسعد. و پیوسته جاروب برگرفته بودی و مساجد می رفتی و ضعفا را بر کارها معونت می کردی. (اسرارالتوحید چ صفا ص ۳۴). و رجوع به معونة شود.
کلمات همقافیه با «معونت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نت» برای سرودن شعر