معنی معموری

معنی معموری

4 بازدید
[ مَ ] (حامص) آبادانی. (ناظم الاطباء). معمور بودن. مجازاً تندرستی. سلامت : صحت این حس ز معموری تن صحت آن حس ز تخریب بدن.مولوی. دور از خوشی و معموری دور شد. (جهانگشای جوینی چ قزوینی ج ۱ ص ۱۴۰). و رجوع به معمور شود.
[ مَ ] (اِخ) تیره ای از طایفهٔ جانکی سردسیر هفت لنگ. (جغرافیای سیاسی کیهان ص ۷۵).
[ مَ ] (اِخ) دهی از بخش مرکزی شهرستان خرمشهر است که ۹۰۰ تن سکنه دارد که از طایفهٔ هلالات هستند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۶).
[ مَ ] (اِخ) دهی از دهستان دربقاضی است که در بخش حومهٔ شهرستان نیشابور واقع است و ۴۹۹ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).

کلمات هم‌قافیه با «معموری»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ری» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید