معنی معمع
4 بازدید
[ مَ مَ ] (ع ص، اِ) زن ساخته روزگار با مال که از مال چیزی کسی را ندهد. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || زن تیزخاطر روشن رای، گویا پرگالهٔ آتش است. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). زن تیزهوش. روشن رای. (از اقرب الموارد). || هو ذومعمع؛ او صابر و شکیباست بر کارها و مروسنده است بر آن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).[ مَ مَ ] (اِ صوت) آوازه بره آنگاه که مادر را طلبد یا آواز گوسفند که تنها مانده است. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). بع بع.
کلمات همقافیه با «معمع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مع» برای سرودن شعر