معنی معمری
5 بازدید
[ مُ عَ مْ مَ ] (حامص) معمر بودن. طول عمر. درازی زندگانی : باد چو روز آن جهان خمسین الف سال تو بیش ز مدت ابد ذات ترا معمری.خاقانی. و رجوع به معمر شود.[ مُ عَ مْ مَ / مَ مَ ] (اِخ) ابومنصور محمدبن عبداللََّه وزیر ابومنصور محمدبن عبدالرزاق. رجوع به بیست مقالهٔ قزوینی و تاریخ ادبیات دکتر صفا چ ۱ ج ۱ ص ۳۲۱ و نیز رجوع به ابومنصوربن عبدالرزاق طوسی شود.[ مَ مَ ] (اِخ) محمدبن احمد نحوی ، مکنی به ابوالعباس (متوفی ۳۰۰ هـ . ق.) از علمای نحو از شاگردان زجاج بوده. وی شعر نیز می گفته است. (از ریحانة الادب ج ۴ ص ۴۸).
کلمات همقافیه با «معمری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر