معنی معمر

معنی معمر

4 بازدید
[ مُ عَ مْ مَ ] (ع ص) طویل العمر و مسن. (آنندراج). آنکه عمر زیاد کرده باشد. دارای عمر بسیار. (ناظم الاطباء). سخت سالخورده. بسیارسال. دراززندگانی. آنکه سن بسیار دارد. ج، معمرین. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): و این حکایت از پیران و معمران بغداد شنودم. (قابوسنامه). به عمر خویش ندیدند پادشاه چو تو ز پادشاهان این دو معمر آتش و آب. مسعودسعد. قدرتش باد تا طراز کمال بر سپهر معمر اندازد.خاقانی. ای در زمین ملت معمار کشور دین بادی چو بیت معمور اندر فلک معمر. خاقانی. جاوید عمر باش که عمر از تو یافت ساز معمار باغ ملک معمر نکوتر است.خاقانی. - معمر ساختن؛ عمری دراز به کسی بخشیدن : عدل ورزا خسروا پیوند عمرت باد عدل کز جهان عدل است و بس کو را معمر ساختند. خاقانی. || معمور. (یادداشتهای قزوینی ج ۷ ص ۱۱۳). آباد. آبادان : زی خازن علم و حکم و خانهٔ معمور با نام بزرگ آنکه بدو دهر معمر. ناصرخسرو. باد معمر به تو ملک عجم تا ابد باد مشرف به تو دین عرب تا قیام. فلکی شروانی (از یادداشتهای قزوینی). به پنج فرض مقدر به چار رکن مخیر به هشت قصر معمر به هفت نور مقوم. فلکی شروانی (از یادداشتهای قزوینی). شکر جمال گوی که معمار کعبه اوست یا رب چو کعبه دار عزیز و معمرش. خاقانی. || سعادتمند و خجسته. (ناظم الاطباء).
[ مَ مَ ] (ع اِ) منزل فراخ با آب و گیاه. (مهذب الاسماء). منزل بسیار آب و گیاه. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). منزل بسیار آب و گیاه و مردم. (از اقرب الموارد).
[ مُ عَ مْ مِ ] (ع ص) آبادکننده و جایی را مسکون نماینده. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). و رجوع به تعمیر شود.
[ مَ مَ ] (اِخ) ابن احمد اصفهانی. رجوع به ابومنصور معمر... شود.
[ مُ عَ مْ مَ / مَ مَ ] (اِخ) ابن حسین اهوازی، مکنی به ابوالقاسم. رجوع به ابوالقاسم معمربن حسین اهوازی شود.
[ مَ مَ ] (اِخ) ابن راشد الازدی الحدانی، مکنی به ابی عروه (۹۵-۱۵۳ هـ . ق.) از مردم بصره و از حفاظ حدیث و فقیهی متقن و ثقه بود. (از اعلام زرکلی ج ۳ ص ۱۹۵۸). و رجوع به همین مأخذ شود.
[ مَ مَ ] (اِخ) ابن عباد سلمی رئیس معمریه فرقه ای از معتزله است. (بیان الادیان، یادداشت به خط مرحوم دهخدا). مکنی به ابوعمرو و از طبقهٔ ابوالهذیل، به روزگار رشید می زیست متوفی به سال ۲۲۰ هـ . ق. (از حاشیهٔ ترجمهٔ الفرق بین الفرق بغدادی ص ۱۵۴). و رجوع به معمریه و اعلام زرکلی چ ۲ ج ۸ ص ۱۹۰ شود.
[ مَ مَ ] (اِخ) ابن مثنی. رجوع به ابوعبیده معمربن مثنی التیمی شود.

کلمات هم‌قافیه با «معمر»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «مر» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید