معنی معلق کردن
4 بازدید
[ مُ عَ لْ لَ کَ دَ ] (مص مرکب) آویختن. آویزان کردن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || منوط کردن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). وابسته کردن کاری را به چیزی یا عملی. و رجوع به معلق شود. || عضوی از اعضای ادارات دولتی را موقتاً از خدمت برکنار کردن تا پس از رسیدگی به تهمت وی مجازات شده یا به کار خویش بازگردد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
کلمات همقافیه با «معلق کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر