معنی معلف
4 بازدید
[ مَ لَ / مِ لَ ] (ع اِ) جای علف. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). || علف دان ستور از چوب و جز آن. (منتهی الارب) (آنندراج). آخور اسب و هر چیزی که در آن به اسب علف دهند. (ناظم الاطباء). آخور اسبان و چیزی که بدان اسبان را علف خورانند. (غیاث) (آنندراج). آخور. آخر. ج، معالف. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): معلف اسبان تازی را خران بگرفته اند در چنین تشویش ملک ای زیرکان افسار کو. سنائی. نه چون گله در رمهٔ گوسفندانیم که مجمع و مضجع به یک جای دارند و گروه گروه در یک مرعی و معلف باهم چرند. (مرزبان نامه).[ مَ لَ ] (ع اِ) ستارگان خودگردنده. (از منتهی الارب). ستارگان خرد که بطور دایره و یا پراکنده واقع شده اند. ج، معالف. (ناظم الاطباء). ستارگان مستدیر پراکنده. (از اقرب الموارد).[ مُ عَ لْ لَ ] (ع ص) فربه. (ناظم الاطباء). فربه: بعیر معلف. (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «معلف»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لف» برای سرودن شعر