معنی معلاق
5 بازدید
[ مِ ] (ع اِ) هرچه از وی چیزی درآویزند. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ج، معالیق. (اقرب الموارد). || خار آهنی که قصابان بدان گوشت را بیاویزند. (غیاث) (آنندراج). آنچه بدان گوشت و جز آن آویزند. (از اقرب الموارد). گوشت آویز. قناره. چنگک. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): کی عجب گر با تو آید چون مسیح اندر حدیث گوسفند کشته از معلاق و مرغ از بابزن. کمال عزی (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || هر چیز آونگان کرده مانند خرما و انگور و جز آن. ج، معالیق. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || دوال رکاب. ج، معالیق. (مهذب الاسماء) دوال فتراک. بند رکاب. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || لکلرک در شرح کلمهٔ «سیسبان» معلاق را معادل «دم برگ»و «دم میوه» آورده است. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || زبان. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || آنچه به شتر بارکش آویزان کنند مانند قمقمه و مشک و مطهره. (از اقرب الموارد). || قطره. || گوشواره. (ناظم الاطباء). || (ص) رجل معلاق؛ مرد سخت خصومت که در حجت آویزد و رجل ذومعلاق نیز چنین است. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «معلاق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اق» برای سرودن شعر