معنی معطی
5 بازدید
[ مُ ] (ع ص) عطاکننده. (غیاث) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). بخشنده. دهنده. دهشکار. باذل. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): آن معطیی که روز و شب از بهر نام نیک در پوزش مروت و در دادن عطاست.فرخی. معطی مالش بدان دهد که نجوید و آنکه بجوید ازوست مال مبلد. منوچهری (دیوان چ دبیرسیاقی چ ۱ ص ۱۶). میر عمید معطی اهل هنر عمر کز یک عطای اوست توانگر هزار ونگ. سوزنی (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). همه خوشی و ناز بتوان کرد چون نکو بود شعر و معطی مرد. سنائی (مثنویها چ مدرس رضوی ص ۲۳۳). منهی رازها بیان تو باد معطی آزها بنان تو باد. سنائی (مثنویها ایضاً ص ۲۳۳). معطی نیکوکار را به دعای سایل حاجب نیست. (منشآت خاقانی چ محمد روشن ص ۳۴۱). اصل بد با تو چون شود معطی آن نخواندی که اصل لایخطی.نظامی. معطی نشود مردم ممسک به تعاطی احور نشود دیدهٔ ازرق به تکحل. رافعی (از المعجم چ مدرس رضوی ص ۳۰۹). مه همه کف است معطی نورپاش ماه را گر کف نباشد گو مباش.مولوی. - معطی الانوار؛ مراد ذات حق تعالی است در مرتبت اول و عقول طولیه اند در مراتب بعد. (فرهنگ علوم عقلی جعفر سجادی). - امثال: فاقد شی ء معطی شی ء نتواند بود. نظیرِ: ذات نایافته از هستی بخش کی تواند که شود هستی بخش. (امثال و حکم ج ۲ ص ۱۱۳۲).[ مُ ] (اِخ) نامی از نامهای خدای تعالی. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
کلمات همقافیه با «معطی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «طی» برای سرودن شعر