معنی معطس
6 بازدید
[ مِ طَ / مَ طِ ] (ع اِ) بینی. ج، معاطس. (مهذب الاسماء). بینی بدان جهت که عُطاس از آن برآید. ج، معاطس. (منتهی الارب) (آنندراج). بینی. ج، معاطس. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).[ مُ عَ طْ طِ ] (ع ص) آنچه از شدت بوی خود عطسه انگیزد. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). سعوط. عودالعطاس. عطسه زای. عطسه آور. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). هرچه به قوهٔ نافذه تحریک مواد دماغی به جانب خیشوم کند و به سبب دفع آن عطسه حادث گردد. (مخزن الادویه). و رجوع به معطسة شود.[ مُ عَ طْ طَ ] (ع ص) مرد خاک آلود بینی. (منتهی الارب) (آنندراج). مرد بینی به خاک آلوده. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «معطس»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «طس» برای سرودن شعر