معنی معسر
14 بازدید
[ مُ سِ ] (ع ص) درویش. (دهار). درویش تنگدست. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). دست تنگ. آنکه در تنگی است. آنکه در سختی است. مقابل موسر. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): از سواد شب برون آرد نهار وز کف معسر برویاند یسار.مولوی. || (اصطلاح حقوقی) کسی است که بواسطهٔ عدم کفایت دارایی یا دسترسی نداشتن به مال خود قادر به پرداخت هزینهٔ دادرسی یا دیون خود (اعم از محکومٌ به و اوراق لازم الاجرای ثبت و مالیات) نباشد. (از ترمینولوژی حقوق تألیف جعفری لنگرودی): وام دار شرح این نکته شدم مهلتم ده معسرم زان تن زدم.مولوی. غریم مقر بر غارم معسر صبر کند. (مجالس سعدی ص ۲۲). رجوع به اعسار شود.[ مُ عَ سْ سَ ] (ع ص) دشوار. (غیاث) (آنندراج): آن میسر نبود اندر عاقبت نام او باشد معسر عاقبت تو معسر از میسر بازدان عاقبت بنگر جمال این و آن. مولوی (مثنوی چ رمضانی ص ۱۲). و رجوع به تعسیر شود.[ مِ سَ ] (ع ص) مرد تنگ گیر غریم را. (منتهی الارب) (آنندراج). مردی که بر غریم تنگ گیرد. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «معسر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «سر» برای سرودن شعر