معنی معدوم

معنی معدوم

6 بازدید
[ مَ ] (ع ص) آنکه موجود نبود. (منتهی الارب) (آنندراج). نیست و نابود و چیزی که موجود نباشد. (ناظم الاطباء). خلاف موجود. (از اقرب الموارد). نیست. نیسته. نچیز. نابود. نابوده. نیست شده. نابودشده. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): همه هریک به خود ممکن بدو موجود و ناممکن همه هریک به خود پیدا بدو معدوم و ناپیدا. ناصرخسرو. دشمنت را که جانش معدوم است حال بد جز به کالبد مرساد.خاقانی. مریم طاهره را... و انجیل معظم را به حضرت علیا... شفیع می آورد که یاد بندهٔ سیماب دل بعدالیوم سیماب وار از میان انگشت فرماید فروگذاشتن و او را معدوم پنداشتن. (منشآت خاقانی چ محمد روشن ص ۸۴). اخبار عدل نوشروانی در حذای آن مکتوم بود و آثار عقل فریدونی در ازای آن معدوم نمود. (جهانگشای جوینی ج ۱ ص ۲). هر آن ساعت که با یاد من آید فراموشم شود موجود و معدوم. سعدی. غم موجود و پریشانی معدوم ندارم نفسی می زنم آسوده و عمری به سر آرم. سعدی. - معدوم الذات؛ هستی نابودشده. که هستی خود را از دست داده : به مایهٔ هزار عتاب، سایهٔ یک محبت معدوم الذات نگردد. (منشآت خاقانی چ محمد روشن ص ۲۰۵). القصه بعد از چهل شبانه روز بیماری که این ضعیف به سایهٔ معدوم الذات و نقطهٔ موهوم الصفات ماننده شده بود... جهد آن کرد که این کالبد خاکی را به حدود آذربیجان بازرساند. (منشآت خاقانی چ محمد روشن ص ۲۸۵). - معدوم العوض؛ مفقودالبدل. (مجموعهٔ مترادفات). بی بدیل. بیمانند: اما بای حال بهتر از آن است که نقد زندگانی که مفقودالبدل و معدوم العوض است صرف تحصیل سایر علوم که فی الحقیقت از اسباب تحصیل علم اخلاقند نمایند. (مجموعهٔ مترادفات ص ۳۴۰). - معدوم بودن؛ نیست بودن و نابود بودن. (ناظم الاطباء). - معدوم شدن؛ نیست شدن و ناپدید گشتن. (ناظم الاطباء): منسوخ شد مروت و معدوم شد وفا وز هر دو نام ماند چو سیمرغ و کیمیا. عبدالواسع جبلی. کس نیاید به زیر سایهٔ بوم ور همای از جهان شود معدوم.سعدی. - معدوم کردن؛ نیست کردن. نابود کردن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || (اصطلاح فلسفی) چیزی است که در عالم خارج تقرر و وجود ندارد و در اعدام امتیازی نیست و امتیاز آنها به ملکات آنهاست و آنچه معدوم شود بازگشت نکند. (فرهنگ علوم عقلی جعفر سجادی). - معدوم شی ء؛ نیست هست نما و در شاهد زیر این تعبیر مبتنی است بر عقیدهٔ اکثر معتزله که اطلاق «شی ء» بر «معدوم ممکن» جایز می شمارند، برخلاف حکما و متکلمین اشعری مذهب که اطلاق «شی ء» بر معدوم ممکن روا نمی دانند. (فرهنگ نوادر لغات کلیات شمس چ فروزانفر): شمس تبریزی بیا در من نگر تا ببینی مر مرا معدوم شی ء. مولوی (کلیات شمس چ فروزانفر). - معدوم صرف؛ معدوم محض. معدوم مطلق. (فرهنگ علوم عقلی جعفر سجادی). - معدوم مطلق؛ آنچه که به هیچوجه ثبوتی ندارد نه ذهناً و نه خارجاً ولی ذهن می تواند که تصویری از معدوم مطلق در خود حاضر کند و احکام سلبی بر آن حمل نماید. (فرهنگ علوم عقلی جعفر سجادی). - معدوم ممکن؛ معدومی که ممکن الوجود است در مقابل ممتنعات. هر ممکن الوجودی نظر به ذاتش لیس است و نظر به انتسابش به علت، موجود است. از این جهت است که گویند معدوم ممکن قبل از وجودش جائزالوجود است زیرا اگر جائزالوجود نباشد ممتنع الوجود باشد. (فرهنگ علوم عقلی جعفر سجادی). || درویش و نیازمند. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || هو یکسب المعدوم؛ یعنی او بختور است که می رسد چیزی را که دیگران محروم اند از آن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).

کلمات هم‌قافیه با «معدوم»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «وم» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید