معنی معد
6 بازدید
[ مَ ] (ع ص) سطبر و آگنده. (منتهی الارب) (آنندراج). چیز سطبر و آگنده. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || ترهٔ نازک. (منتهی الارب) (آنندراج). ترهٔ نازک و نرم. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || شیر خوش. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || میوهٔ تر و تازه. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || شتر تیزرو. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || رطب ثعدمعد، از اتباع است یعنی تر و تازه. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || (اِ) ماله ثعد و لامعد؛ او را کم و بیش نیست. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || (اِمص) آگندگی و سطبری. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).[ مَ ] (ع مص) ربودن. (از منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || بر معدهٔ کسی زدن. (از منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || رفتن در زمین. (از منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). رفتن در زمین و دور شدن. (از اقرب الموارد). || به دندان پیش گزیدن گوشت را. (از منتهی الارب) (آنندراج). به دندان پیشین گرفتن گوشت و کندن آن را. (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || تباه شدن چیزی. (از منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || تباه شدن معدهٔ کسی و گوارد نکردن طعام. این فعل به صورت مجهول استعمال شود. || به شتاب کشیدن. (از منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).[ مَ عَ دد ] (ع اِ) پهلو. (منتهی الارب). پهلو از انسان و جز انسان و تثنیهٔ آن معدان است. (از اقرب الموارد). || شکم. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || گوشت زیر شانه. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). گوشت زیر شانه یا کمی پایین تر از آن که بهترین گوشت پهلو است. (از اقرب الموارد). || پاشنه گاه سوار از اسب. (منتهی الارب). آنجای از پهلوی اسب که زین آن را فشار می دهد. (ناظم الاطباء). جایی در پاشنهٔ اسب سوار. (از اقرب الموارد). || رگی است در فرود سر کتف تا مؤخر پشت اسب. (منتهی الارب). رگی در حوالی پیش شانهٔ اسب و زیر یال آن. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).[ مَ عِ / مِ عَ ] (ع اِ) جِ معدة. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). و رجوع به معدة شود.[ مَ ] (ع اِ) خصیةالثعلب را گویند. (برهان) (آنندراج). دارویی که آن را سعلب و یا خصیةالثعلب نامند. (ناظم الاطباء). خصی الثعلب است. (تحفهٔ حکیم مؤمن). و رجوع به خصی الثعلب شود.[ مُ عِ دد ] (ع ص) آماده و تیار کننده. (غیاث) (آنندراج). آن که آماده و مهیا می کند و مرتب می سازد. (ناظم الاطباء). آماده کننده. مهیاکننده. حاضرکننده. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || آن که می شمارد. (ناظم الاطباء).[ مُ عَ دد ] (ع ص) آماده و تیارشده. (آنندراج) (غیاث). آماده و مهیا کرده شده. (ناظم الاطباء). آماده. مهیا. ساخته. مستعد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): من که بونصرم باری هرچه امیر محمد مرا بخشیده است از زر و سیم و جامهٔ نابرید و قباها و دستارها و جز آن همه معد دارم. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۵۹). خصوصاً که آثار نجابت در ناصیهٔ او پیدا و منصب پادشاهی را معد و مهیا باشد. (سندبادنامه ص ۱۴۷). در هر کراهیتی رفاهیتی و در هر مصایبی مصالحی معد است و تعبیه. (منشآت خاقانی چ محمد روشن ص ۹۵). هرکه را دامن درست است و معد آن نثار دل بر آن کس می رسد.مولوی. - معد شدن؛ آماده شدن. فراهم شدن. مهیا شدن : آنچه با تو گفتم هزارهزار و پانصدهزار دینار معدشده از زر و جواهر. (سیاست نامه). - معد کردن؛ مهیا کردن. آماده کردن. فراهم کردن : سوری آنچه نقد داشت از مال و حمل نشابور و از آن خویش همه جمع کرده و بوسهل حمدونی را گفت تو نیز آنچه داری معد کن تا به قلعهٔ میکالی فرستاده آید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۵۵۲). هزارهزار معد کردم از زر و جواهر... (سیاست نامه). هفتاد کشتی که روز گریز را معد کرده بود بنه و اثقال... در آنجا نشاند. (جهانگشای جوینی چ قزوینی ج ۱ ص ۷۱). هرکس را آنچه میسر است از سلاح و ساز یا عصا و چوبی معدکرده روی به کار آورد. (جهانگشای جوینی چ قزوینی ج ۱ ص ۸۷). - معد گردانیدن؛ آماده کردن. مهیا کردن : و آن قدر مال که دیوار و مناظر بدان بنا توانست کرد، بذل کردند و معد گردانیدند. (تاریخ قم ص ۳۴).[ مَ عَ دد ] (اِخ) قبیله ای است که زندگی خشن و سختی داشته اند. (از اقرب الموارد). اسم جمعی است که بر بعضی از قبایل عرب خاصه بر قبایلی که در شمال جزیرة العرب بوده اند اطلاق شده از آن جمله است قبایل ربیعة و مضر. (از اعلام المنجد). و رجوع به معدبن عدنان شود.[ مَ عَ دد ] (اِخ) ابن ابی الفتح نصراللََّه بن رجب معروف به ابن صیقل جزری، مکنی به ابی الندی و ملقب به شمس الدین، صاحب «المقامات الزینیه» است. وی به سال ۷۰۱ هـ . ق. درگذشت. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا) (از اعلام زرکلی).[ مَ عَ دد ] (اِخ) ابن عدنان. پدر قبیله ای است. (منتهی الارب). نام جد نوزدهم حضرت پیغمبر است. (انساب سمعانی ص ۶). از نسل اسماعیل و از بزرگوارترین اولاد او در زمان خود بود. مادر او از قبیلهٔ «جرهم» بود. وی دارای ده فرزند شد که بزرگترین آنها نزار نام داشت. (از ترجمهٔ تاریخ یعقوبی ج ۱ ص ۲۷۸). ابن عدنان بن اددبن الهمیسع از احفاد اسماعیل (ع)، جد جاهلی و از سلسلهٔ نسب نبی اکرم (ص) است. هنگامی که حضرت رسول نسب خویش را برمی شمرد و به معدبن عدنان می رسید بازمی ایستاد و از آن تجاوز نمی کرد و می فرمود «کذب النسابون». اما علمای انساب متفقند بر اینکه وی از فرزندان اسماعیل است و اختلاف در نام پدران و شمارهٔ آنهاست که میان او و اسماعیل بوده اند. (از اعلام زرکلی). معد پدر نزار است و از نزار قبایل انمار و مضر و قضاعه و ربیعه و ایاد پیدا شدند و قضاعه به بطون مختلفی تقسیم شد و از آن جمله «تنوخ» است که به بحرین فرودآمدند و سپس به حیره کوچیدند و در آنجا دولتی تشکیل دادند که در تاریخ به لخمیون یا آل لخم و آل نصر و ملوک و حیره و مناذره معروفند. و رجوع به معد و نیز رجوع به آل نصر و لخم (ملوک...) و لخم بن عدی الحارث بن مرة در این لغتنامه و العرب قبل الاسلام جرجی زیدان چ دکتر حسین مونس صص ۱۹۱-۱۹۶ و صص ۲۲۱-۲۴۱ و سنی ملوک الارض و الانبیاء تألیف حمزهٔ اصفهانی ص ۸۳ و مجمل التواریخ و القصص ص ۱۵۲ و ۲۲۸ و ترجمهٔ البدأ والتاریخ (آفرینش و تاریخ) از انتشارات بنیاد فرهنگ ایران ص ۸۷ و تاریخ العرب تألیف دکتر فیلیپ حتی و... جزء اول چ ۳ ص ۱۰۷ شود.[ مَ عَ دد ] (اِخ) ابن علی، مکنی به ابوتمیم : بیرون برد از سر بدان مفتعلی شمشیر خداوند معدبن علی. ناصرخسرو. و رجوع به ابوتمیم معدبن علی شود.[ مَ عَ دد ] (اِخ) ابن منصوربن قائم بن مهدی عبیداللََّه فاطمی عبیدی، ملقب به المعزلدین اللََّه (معز فاطمی) صاحب مصر و افریقیه (۳۱۹-۳۶۵ هـ . ق.) یکی از خلفای فاطمی مصر است. در «المهدیة» مغرب به دنیا آمد و به سال ۳۴۱ هـ . ق. پس از درگذشت پدرش به خلافت رسید و سردار خود «جوهر» را با سپاهی گران برای سرکوبی گردنکشان به بلاد مغرب فرستاد و او «فاس» و «سجلماسه» را بگشود و بلاد افریقیه (به جز «سبته» که در تصرف بنی امیهٔ اندلس باقی ماند) مطیع وی شدند. هنگامی که خبر مرگ کافور اخشیدی فرمانروای مصر به او رسید «جوهر» را به سوی مصر روانه ساخت و او مصر را فتح کرد. (به سال ۳۵۸ هـ . ق.). و حدود شهر «قاهره» را بنا نهاد (۳۵۹-۳۶۱) و آن را «قاهرهٔ معزیه» نامید. معد به سال ۳۶۱ «بلکین بن زیری صنهاجی» را از جانب خود به حکومت افریقیه گماشت و خود از «منصوریه» (مرکز حکومت خود در مغرب) خارج شد و به سال ۳۶۲ وارد قاهره گردید. و قاهره بعد از این تا آخر فرمانروایی فاطمیان مقر حکومت این سلسله شد. وی مردی عاقل و دوراندیش و دلیر و ادیب بود و اشعار لطیفی بدو منسوب است. ابن هانی اندلسی او را مدح کرده است. (از اعلام زرکلی ج ۸ چ ۲ ص ۱۷۹). و رجوع به همین مأخذ و وفیات الاعیان چ محمد محیی الدین عبدالحمید ج ۴ صص ۳۱۲-۳۱۶ شود.
کلمات همقافیه با «معد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «عد» برای سرودن شعر