معنی معجونکش
6 بازدید
[ مَ کَ / کِ ] (اِ مرکب) چیزی باشد از آهن یا نقره که بدان معجون از حقه کشند. (آنندراج) (بهار عجم). آلتی که بدان معجون را از حقه برآرند. (ناظم الاطباء): همچو معجون کش هنرور با سپهر حقه باز می زند سر کله ها کز وی بهی خندان شود. محسن تأثیر (از بهار عجم).
کلمات همقافیه با «معجونکش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «کش» برای سرودن شعر