معنی معتوه
5 بازدید
[ مَ ] (ع ص) دلشده و بی عقل و سبک خرد. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). دلشده و بی عقل و بیهوش که گاهی به طور دیوانگان کلام کند و گاهی به وضع عاقلان. (غیاث) (آنندراج). ناقص العقل و گویند مدهوش بدون جنون و گویند مجنون عقل از دست داده و در حدیث است: رفع القلم عن ثلاثة عن الصبی و النائم والمعتوه. (از بحرالجواهر). کم عقل. ناقص العقل. (زمخشری). آنکه کم فهم و پریشان سخن و تباه اندیشه باشد. (از تعریفات جرجانی): محمود داودی پسر ابوالقاسم داودی عظیم معتوه بود بلکه مجنون. (چهارمقاله). مصنف چه معتوه مردی باشد و مصنف چه مکروه کتابی. (چهارمقاله). بوبکر اعجمی پسری مانده یادگار دیوانه زن بمزدی معتوه و بادسار.سوزنی. بنگر که در این قطعه چه سحر همی راند معتوه مسیحادل دیوانهٔ عاقل جان.خاقانی. - معتوه شدن؛ بی عقل شدن. سبک عقل شدن. هوش و خرد از دست دادن : معتوه شد از جستن معشوق سنائی خود در دو جهان سوختهٔ بی عتهی کو.سنائی.
کلمات همقافیه با «معتوه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وه» برای سرودن شعر