معنی معتمد

معنی معتمد

5 بازدید
[ مُ تَ مَ ] (ع ص) اعتمادکرده شده. (غیاث) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). مورد اعتماد، ثقه. امین. استوار. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): اگر او را برانداخته آید و معتمدی از جهت خداوند در آنجا نشیند پادشاه را خزانهٔ معمور و لشکر بسیار برافزاید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۲۰). در روزگار امیر عبدالرشید از جملهٔ همهٔ معتمدان و خدمتکاران اعتماد بروی افتاد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۰۵). فضل به خانه باز آمد و خالی بنشست و آنچه نبشتنی بود نبشت و کار راست کرد و معتمدی را با این فرمانها نزدیک طاهر فرستاد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۳۶). هر روز نوع دیگر می گفت و امیر نومید می شد و کارها فروبماند تا جوانی را که معتمد بود پیشکار امیر کرد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۶۳). باکالیجار صد سوار از عجمیان خویش راست کرد و صد غلام ترک و معتمدی از آن قاضی. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۱۱۹). تا جولاهگان از بهر دیوان بافند و معتمد دیوان ضبط می کند. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۱۴۶). و بیاعان معتمد باشند که قیمت عدل بر آن نهند. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۱۴۶).و معتمدی به نزدیک انوشیروان فرستاد. (کلیله و دمنه). معتمد قاضی همان فصل روز اول تازه گردانید. (کلیله و دمنه). پس روی به معتمدان قابوس کرد و گفت این جوان در فلان محلت... بر دختری... عاشق است. (چهارمقاله). معتمدی از بهر قضای حاجات و قیام به مهمات ایشان نصب فرمود. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۳۷۵). چون او را به معتمد سلطان سپردند او را با تخت بندی که داشت به جانب غزنه بردند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۳۴۵). عمال و معتمدان او در انبارهای غله باز کردند و غله ها بریختند و بر فقرا و مساکین صرف کردند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۳۳۰ و ۳۳۱). هیچ دل از حرص و حسد پاک نیست معتمدی بر سر این خاک نیست.نظامی. بعد از آن پرسید امنا و معتمدان شما کیستند. (جهانگشای جوینی). از روی بی حرمتی و اذلال بدیشان تعلقی نمی ساختند و مطالبت مال از معتمدان آن قوم می رفت. (جهانگشای جوینی). ملک زاده را بر حال تباه او رحمت آمد خلعت و نعمت داد و معتمدی با وی بفرستاد تا به شهر خویشش رسانیدند. (گلستان). || تکیه کرده شده. (ناظم الاطباء). مُعَوَّل. (منتهی الارب). سَنَد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
[ مُ تَ مِ ] (ع ص) اعتمادکننده بر کسی. (غیاث) (آنندراج). || تکیه کننده. (ناظم الاطباء).

کلمات هم‌قافیه با «معتمد»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «مد» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید