معنی معتزلی
5 بازدید
[ مُ تَ زِ ] (ص نسبی) يک تن از معتزله. (يادداشت به خط مرحوم دهخدا): و هر کس که آن را در فلک و کواکب و بروج داند آفريدگار را از ميانه بردارد معتزلی و زنديقی و دهری شود. (تاريخ بيهقی چ اديب ص93). رؤيت حق به بر معتزلی ديدنی نيست ببين انکارش.خاقانی. و رجوع به معتزله شود. - معتزلیمذهب؛ آنکه بر مذهب معتزله است: محمود با آن جماعت تدبير کرد که فردوسی را چه دهيم گفتند پنجاه هزار درم و اين خود بسيار باشد که او مردی رافضی است و معتزلی مذهب. (چهارمقاله).
کلمات همقافیه با «معتزلی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لی» برای سرودن شعر