معنی معترف
6 بازدید
[ مُ تَ رِ ] (ع ص) مرد مقر به گناه خود. (آنندراج). آن که اعتراف میکند و اقرار مینمايد نادانی و گناه خويش را. (ناظم الاطباء). || اقرارکننده. (غياث) (آنندراج). خستو. مقر. مُذعِن. اعترافکننده. (يادداشت به خط مرحوم دهخدا): و حال آنکه معترف است در صورت نعمت به احسان او و راضی است در صورت بليه به آزمودن او. (تاريخ بيهقی چ اديب ص309). و همه به وحدانيت خالق و رازق خويش معترف میباشند. (کليله و دمنه). عاکفان کعبهٔ جلالش به تقصير عبادت معترف (گلستان). سرهنگان پادشاه به سوابق فضل او معترف بودند و به شکر آن مرتهن. (گلستان). - معترف آمدن؛ اعتراف کردن. اقرار کردن. خستو شدن. اذعان کردن: آخر به عجز خويش معترف آيند کای اله دانسته شد که هيچ ندانستهايم ما.عطار. حور فردا که چنين روی بهشتی بيند گرش انصاف بود معترف آيد به قصور. سعدی. و رجوع به ترکيب بعد شود. - معترف شدن؛ اقرار کردن. معترف آمدن: و معترف شدند که مثل آن جامهها... نديده بودند. (ترجمهٔ تاريخ يمينی چ 1 تهران ص304). و رجوع به ترکيب قبل شود.
کلمات همقافیه با «معترف»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رف» برای سرودن شعر