معنی معاينه.
6 بازدید
[ مُ یَ نَ / یِ نِ ] (از ع، اِمص) به چشم ديدن. روياروی ديدن چيزی را. (يادداشت به خط مرحوم دهخدا): و از آن شرح کردن نبايد که به معاينه حالت و حشمت... ديده آمده است. (تاريخ بيهقی). به نظاره ايستاده بودم و آنچه گويم از معاينه گويم. (تاريخ بيهقی). حازم... پيش از حدوث خطر و معاينهٔ شر چگونگی آن را شناخته باشد. (کليله و دمنه). مرا تو راحت جانی معاينه نه خبر که را معاينه باشد خبر چه سود کند. (از اسرارالتوحيد). کيفيت آن جز به معاينه در ادراک نيايد. (ترجمهٔ تاريخ يمينی چ 1 تهران ص412). حقيقت خبر و استکمال و صف آن جز به معاينه و مشاهده امکان نپذيرد. (ترجمهٔ تاريخ يمينی چ 1 تهران ص423). - به معاينه ديدن؛ معاينه ديدن: امير برنشست پوشيده متنکر به جايی بيرون رفت و به معاينه بديد آنچه سالاران گفته بودند. (تاريخ بيهقی چ اديب ص591). و رجوع به ترکيب معاينه ديدن شود. - معاينه ديدن؛ به رأیالعين ديدن. شاهد عينی بودن: و او سيرت خاندان قضاء پارس دانسته بود و معاينه ديده. (فارسنامهٔ ابنالبلخی ص118). اين زال سرسپيد سيهدل طلاق ده اينک ببين معاينه فرزند شوهرش. خاقانی. آثار انصار دين معاينه بديدند. (ترجمهٔ تاريخ يمينی چ 1 تهران ص411). معاينه بديدم که پارهپاره به هم میدوخت. (گلستان). ز ديدنت نتوانم که ديده بردوزم اگر معاينه بينم که تير میآيد. سعدی (گلستان). - معاينه رفتن؛ ديده شدن. مشهود شدن. مشاهده شدن: و بعضی احوال معاينه رفت و از معتبران و مقبول قولان وقايع گذشته را استماع افتاد. (جهانگشای جوينی ج 1 ص7). - معاينهٔ محل۲؛ بازديد مراجع قضايی يا اداری از محل وقوع جرم يا مورد دعوی و اختلاف يا موضوع حق. (ترمينولوژی حقوق تأليف جعفری لنگرودی). || تفحص و ديدن طبيب مريض را. (يادداشت به خط مرحوم دهخدا). بررسی و دقت طبيب در وضع بيمار. دقت در چگونگی بيماری بوسيلهٔ پزشک. - حقالمعاينه؛ وجهی که بيمار به طبيب دهد. دستمزد پزشک. (ازيادداشت به خط مرحوم دهخدا). || (اصطلاح عرفانی) معاينه يعنی ديدن و مشاهده کردن و معاينات بر سه گونهاند: يکی معاينهٔ ابصار و ديگری معاينهٔ عينالقلوب که علم يقينی باشد و معاينه به شواهد دانش باشد و سه ديگر معاينهٔ روح که معاينهٔ عين حق باشد. (فرهنگ لغات و اصطلاحات عرفانی دکتر سيد جعفر سجادی). || (ص، ق) آشکار. آشکارا. روشن و واضح. عيان: وان نسترن چو مشک فروشی معاينهست در کاسهٔ بلور کند عنبرين خمير. منوچهری (ديوان چ دبيرسياقی ص33). اگر او را چيزی شنوانند يا شنوانيدهاند يا معاينه بدو نمايند... شخص امير ماضی... را در پيش دل و چشم او نهد. (تاريخ بيهقی چ اديب ص 333). اکنون مرا مقرر گشت و معاينه شد که بکتغدی و سباشی را با اينها جنگ کردن چنين صواب نبود. (تاريخ بيهقی چ اديب ص593). دل صادق بسان آينه است رازها پيش او معاينه است. سنائی (از امثال و حکم ج 2 ص821). چو حق معاينه دانی که میببايد داد به لطف به که به جنگآوری و دلتنگی. سعدی (گلستان). دل مؤمن بسان آينه است همه نقشی در او معاينه است. اوحدی (از امثال و حکم ج 1 ص83). || (اِ) بيناب و هر چيز که در حين مکاشفه ديده میشود. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «معاينه.»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ه.» برای سرودن شعر