معنی معاند
13 بازدید
[ مُ نِ ] (ع ص) ستيهنده. (دهار). عنادکننده و دشمن. (غياث) (آنندراج). خودسر و سرکش و گردنکش و متمرد و نافرمان و دشمن و ژکاره. (ناظم الاطباء). معارض به خلاف نه به وفاق. ستيزهکننده. آن که عناد کند. (يادداشت به خط مرحوم دهخدا): برانداختن بیدينان و بر خاک ماليدن بينی معاندان. (تاريخ بيهقی چ اديب ص315). بعضی بر خانهٔ موالی خويش خروج کردند و به معاندان آن دولت التجا ساختند. (ترجمهٔ تاريخ يمينی چ 1 تهران ص10). چون عرصهٔ خراسان از معاندان پاک گردانيد و دشمنان آن سامان را نيست کرد ايلکخان ماوراءالنهر با تصرف گرفت. (ترجمهٔ تاريخ يمينی ايضاً ص275). و استرضاء جوانب از مؤالف و مجانب... و موالی و معاند... و منافق و مناصح... به اتمام رسانيد. (مرزباننامه). معاندان به حسد در حق وی خوضی کردهاند. (گلستان). وليکن معاندان در کميناند و مدعيان گوشهنشين. (گلستان). چون به حکايت ملک او رسيم ذکر رود که ملک و سرير و ديهيم پدر با چندان معاند و معارض از اقربا و برادران چگونه به دست آورد. (تاريخ ابن اسفنديار). || از هم جدا گرديده و کرانه گزيده. || برخلاف مکافات کرده. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب). و رجوع به معانده شود.
کلمات همقافیه با «معاند»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ند» برای سرودن شعر