معنی معانات.
6 بازدید
[ مُ ] (ع مص) رنج کشيدن. رنج چيزی کشيدن. (يادداشت به خط مرحوم دهخدا): نطاق طاقت از مقاسات آن بلا و معانات آن عنا تنگ آمد. (ترجمهٔ تاريخ يمينی). لشکر او به مقاسات اسفار و معانات اخطار متبرم گشته. (ترجمهٔ تاريخ يمينی چ 1 تهران ص233). و تاريخ آن است که مرد عاقل بیمعانات تجارب مجرب شود. (جهانگشای جوينی). رجوع به معاناه شود. - معانات کشيدن؛ رنج بردن: چون زيادتی همت، بر تحصيل آن داشتند در اتمام آن مقاسات و معانات کشيدند. (تاريخ قم ص12). || ملابسه. پرداختن به چيزی عنايت و توجه کردن به چيزی: از شام تا فلق و از بام تا شفق به معاطات کؤوس مدام و معانات پریچهرگان خوشاندام اشتغال داشتند. (جهانگشای جوينی چ قزوينی ج 1 ص209). و رجوع معاناه شود.
کلمات همقافیه با «معانات.»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ت.» برای سرودن شعر