معنی معالجه.
5 بازدید
[ مُ لَ جَ / لِ جِ ] (از ع، اِمص) مأخوذ از تازی، مداوا و علاج و چارهٔ درد. (ناظم الاطباء). درمان کردن. دارو کردن. علاج کردن. شفا بخشيدن خواستن با دوا و جز آن بيماری را. (يادداشت به خط مرحوم دهخدا): و هر کجا بيماری نشان يافتم... معالجهٔ او بر وجه حسبت کردم. (کليله و دمنه). و در معالجهٔ بيماران متهدی شدم. (کليله و دمنه). و آن درد سر او برفت و به معالجه محتاج نيفتاد و معاودت نکرد. (چهارمقاله ص125). و رجوع به معالجت و معالجه شود. - معالجه شدن؛ درمان شدن. علاج شدن. مداوا شدن. (يادداشت به خط مرحوم دهخدا). - معالجه کردن؛ درمان کردن. دارو کردن. (يادداشت به خط مرحوم دهخدا). || چارهٔ کار. (ناظم الاطباء). چاره کردن. در کاری کوشيدن. (يادداشت به خط مرحوم دهخدا): تا آن وقت آن آفت را معالجه کنند. (تاريخ بيهقی چ اديب ص100).
کلمات همقافیه با «معالجه.»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ه.» برای سرودن شعر