معنی معاش
4 بازدید
[ مَ ] (ع مص) زيستن. (تاج المصادر بيهقی) (از منتهی الارب). زندگانی کردن. (غياث) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). عيش. مَعيش. معيشه. عيشه. عَيشوشَه. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || (اِ) زندگانی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). زندگی. زندگانی. زيست. (يادداشت به خط مرحوم دهخدا): بگذار معاش پادشاهی کآوارگی آورد سپاهی.نظامی. چون اتابک را ديد که... تمشيت امور معاش نه بر وجه صواب میفرمود اتابک را ارشاد میکرد. (تاريخ سلاجقهٔ کرمان). عسر باليسر است هين آيس مباش راه داری زين ممات اندرمعاش. مولوی (مثنوی چ خاور ص284). و اسباب معاش ياران را فرمود تا برقرار ماضی مهيا دارند. (گلستان). - امرار معاش. رجوع به همين ترکيب ذيل امرار شود. - عقل معاش داشتن؛ به حسن تدبير امور زندگانی را اداره کردن. || آنچه بدان زندگانی کنند. (غياث) (آنندراج). مأخوذ از تازی، آنچه بدان زندگانی کنند. و اسباب زندگانی و گذران و روزی. (ناظم الاطباء). مايهٔ زندگانی. روزی. مايهٔ زندگی از لباس و غذا و جز آن. (از يادداشت به خط مرحوم دهخدا): خدايگانا در باب آن معاش که گفتی صداع ندهم بيشت جگر مخور بيشم. خاقانی (ديوان چ عبدالرسولی ص653). همواره ملازم رکاب او پنجاه هزار مرد دلاور بودند، اقطاعات و معاش ايشان در بلاد ممالک پراکنده بودی. (سلجوقنامه ص32). - بدمعاش؛ بد گذران. (ناظم الاطباء). - خوشمعاش؛ خوش گذران. (ناظم الاطباء). - بیمعاش؛ بیوسيلهٔ زندگی. بدون روزی:
کلمات همقافیه با «معاش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اش» برای سرودن شعر