معنی مظلمه
8 بازدید
[ مَ لَ مَ ] (ع مص) بيدادی کردن. (تاج المصادر بيهقی). بيداد کردن. ج، مظالم. (آنندراج).[ مَ لِ مَ ] (ع اِمص) دادخواهی و داد. (منتهی الارب) (آنندراج). آنچه که از ظالمطلبی و اسم است آنچه را که به ظلم از تو اخذ شده است. ج، مَظالِم. (از اقرب الموارد) (از محيطالمحيط). ستم. (از غياث). داد و دادخواهی. (ناظم الاطباء). و رجوع به مادهٔ بعد شود. || (اِ) عدالتگاهها و جاهائی که در آن ظالمان را به سزا میرسانند. (غياث). و رجوع به مظالم شود.[ مَ لِ مَ ] (از ع، اِمص) ظلم و ستم و جور و تعدی و ستمگری و بیمروتی و بیانصافی و زبردستی و گناه. (ناظم الاطباء). در تداول فارسی، گناه حاصل از ظلم. (يادداشت به خط مرحوم دهخدا). به فارسی بهمعنی وبال مستعمل است۲. (آنندراج): ناگهان بجهد کند ترک همه بر تو طفل از او بماند مظلمه.مولوی. روا بود که چنين بیحساب دل ببری مکن که مظلمهٔ خلق را سزايی هست. سعدی. شاه ترکان سخن مدعيان ميشنود شرمی از مظلمهٔ خون سياووشش باد. حافظ. - مظلمه بردن؛ تظلم کردن. دادخواهی کردن: يکی مظلمه پيش حجاج برد، التفات نکرد. (گلستان). - || گناه و وبال ظلم به دوش کشيدن: تو مظلمه مبر از خانه و ز گور مترس که گور بیگنه و مظلمه بود گلشن. جمالالدين عبدالرزاق (از آنندراج). ديدی که چه کرد اشرف خر او مظلمه برد و ديگری زر. (از امثال و حکم دهخدا).
کلمات همقافیه با «مظلمه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مه» برای سرودن شعر