معنی مطيع
6 بازدید
[ مُ ] (ع ص) (از «طوع») اطاعت و فرمانبرداریکننده. (آنندراج). فرمانبردار. ج، مطيعون. (مهذب الاسماء). فرمانبردار. رام و فروتن. (ناظم الاطباء). مطواع. مطواعه. (اقرب الموارد) (محيطالمحيط). فرمانبردار. فرمانی. پيشکار. فرمانبر. طائع. منقاد. (يادداشت به خط مرحوم دهخدا): خدا را بجا آوری بندگی مطيعش شوی در سرافکندگی.فردوسی. دل من چون رعيتی است مطيع عشق چون پادشاه کامرواست.فرخی. مردم روزگار وی، وضيع و شريف او را گردن نهند و مطيع و منقاد وی باشند. (تاريخ بيهقی چ اديب ص92). ايشان چنانکه فرمودهايم ترا مطيع و فرمانبردار باشند. (تاريخ بيهقی چ اديب ص 283). و اعيان آن نواحی در هوای ما مطيع وی گشته. (تاريخ بيهقی). هر که اختيار کند همگان او را مطيع باشند. (تاريخ بيهقی چ اديب ص372). اگر خواهد او گاو را بيارم تا ملک را مطيع باشد. (کليله و دمنه). حکم او را مطيع و منقاد گشتند. (ترجمهٔ تاريخ يمينی چ 1 تهران ص438). جملگی مطيع فرمان گشتند. (گلستان). برگی که از برای مطيعان کشد خدای عاصی چگونه در خور آن برگ خوان شود. سعدی. - مطيع شدن؛ منقاد شدن. فرمانبردار گرديدن: ز جن و انس و وحوش و طيور و ديو و پری شدند جمله مر او را مطيع و فرمانبر. ناصرخسرو. مراد هر که برآری مطيع امر تو شد خلاف نفس که فرمان دهد چو يافت مراد. سعدی. - مطيع کردن؛ فرمانبر کردن و تابع و منقاد نمودن. (ناظم الاطباء): ملوک روی زمين را به استمالت و حکمت چنان مطيع و مسخر کند که ملک يمين را. سعدی. - مطيع گشتن؛ مطيع شدن. منقاد و فرمانبردار گرديدن: او را بدان که ديو جسد را مطيع گشت حکمت سفه شدهست و سعادت شقا شدهست. ناصرخسرو (ديوان چ سهيلی ص53). ديوش مطيع گشته به مال و پری به علم آن يابد اين که هوش و خردش آشنا شدهست. ناصرخسرو (ديوان چ سهيلی ص54).[ مُ ] (اِخ) ابناياس کنانی. از شعرايی است که عهد اموی و عباسی را دريافته است. شاعری ظريفگوی مليح و متهم به زندقه بود. منشأ وی کوفه و پدرش از فلسطين بود. از عباسيان کناره گرفت و به جعفربن منصور روی آورد و تا پايان عمر هم باوی بود. با حماد عجرد شاعر دوستی داشت. وی به سال 166 هـ .ق. درگذشته است. (از اعلام زرکلی ج3 ص1049).
کلمات همقافیه با «مطيع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «يع» برای سرودن شعر