معنی مطوی
6 بازدید
[ مَطْ وا ] (ع اِ) واحد مطاوی. (منتهی الارب). نورد. ج، مطاوی. (آنندراج) (از اقرب الموارد). نورد و چين و تا و پيچ و شکن. ج، مطاوی. (ناظم الاطباء). شکن. نورد. چين. طی. تالا. ج، مطاوی. (يادداشت به خط مرحوم دهخدا). رجوع به مطاوی شود. || چيزی که با رشته پيچيده شده باشد. (از ذيل اقرب الموارد).[ مَ وی ی ] (ع ص) درهم پيچيده شده. (غياث) (آنندراج). درهم پيچيده شده. پيچدار. پيچ در پيچ و درهم. و پيچيده شده و نورديده شده و درنوشته شده. (ناظم الاطباء). در نوشته. در نورديده. در پيچيده. لوله کرده. برهم نهاده. پيچيده. (يادداشت به خط مرحوم دهخدا): کتاب بقای تو مطوی۱ مباد اگر طی کنند اين و آن را کتاب. سوزنی (يادداشت ايضاً). ور زمين و آبرا علوی کند راه گردون را بپا مطوی کند.مولوی. استن من عصمت و حفظ تو است جمله مطوی يمين آن دو دست. مولوی (مثنوی چ خاور ص235). || (در اصطلاح عروض) جزوی که حرف چهارم آن که ساکن است افتاده باشد مطوی گويند، چون مفتعلن که از مستفعلن خيزد، يعنی در نورديده. برای آنکه حرفی از ميان آن کم کردهاند. (از المعجم).
کلمات همقافیه با «مطوی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وی» برای سرودن شعر