معنی مطواع
5 بازدید
[ مِطْ ] (ع ص) فرمانبردار. (منتهی الارب) (دهار) (آنندراج). فرمانبردار و مطيع. (ناظم الاطباء). مطواعه. مطيع. (اقرب الموارد). بسيار فرمانبردار. سخت مطيع. (يادداشت به خط مرحوم دهخدا): يک بندهٔ مطواع به از سيصد فرزند کاين مرگ پدر خواهد و آن عمر خداوند. رودکی (يادداشت ايضاً). مکره بگه بخل تو باشی و نه مطواع مطواع گه جود تو باشی و نه مکره. منوچهری. تا جهان باشد جبار نگهبان تو باشد بخت مطواع تو و چرخ به فرمان تو باشد. منوچهری (يادداشت به خط مرحوم دهخدا). خواهم که ز من بندهٔ مطواع سلامی پوينده و يابنده چويک درّ معمر. ناصرخسرو. صد بندهٔ مطواع فرو بست به درگاه از قيصری و مکری و بغدادی و خانيش. ناصرخسرو. هيکلت بس شگرف گاه طلاع کودکان را چرا شوی مطواع.سنائی. هر چند عدد مرد ايشان زيادت از هفتاد هزار بود مطواع او شدند. (جهانگشای جوينی). در سرّا و ضرّا امير جيوش را مطواع نه به توقع جامگی و اقطاع. (جهانگشای جوينی).
کلمات همقافیه با «مطواع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اع» برای سرودن شعر