معنی مطموم
5 بازدید
[ مَ ] (ع ص) رجل مطموم الشعر؛ مرد بسيارموی. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || مطمومالرأس؛ بريده موی سر. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). و رجوع به طموم در همين لغتنامه شود. || پر شده. با زمين يکسان شده: و وديقهٔ تابستان محتدم بود و چاهها مطموم و راهها مطموس. (ترجمهٔ تاريخ يمينی چ 1 تهران ص294 و چ قديم ص182).
کلمات همقافیه با «مطموم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وم» برای سرودن شعر