معنی مطلق
6 بازدید
[ مُ لَ ] (ع ص) آن که آن را قيد نباشد. (غياث) (آنندراج). غيرمقيد. بیشرط و قيد. مقابل مقيد و مشروط. آزاد و رها. لابشرط. (از يادداشتهای به خط مرحوم دهخدا). آن که آن را قيد نباشد. (ناظم الاطباء): از حکيمان منم مسلم تر وز کريمان وی است مطلق تر.سوزنی. و فرمان مطلق ارزانی داشت. (کليله و دمنه). ملک... دست او را در... حل و عقد گشاده و مطلق داشت. (کليله و دمنه). جوابی شافی نيافت و جز نفرت و ضجرت حاصل نديد و همه جواب مطلق۳ بازدادند و مفارقت ديار و امصار کرمان و قطع طمع از آن حدود تکليف کردند. (ترجمهٔ تاريخ يمينی چ 1 تهران ص316). || حقيقتاً. در حقيقت: هر چند مطلقند ز کونين و عالمين در مطلق گرفتهٔ اسرار ميروند.عطار. مطلق آن آواز خود از شه بود گرچه از حلقوم عبداللََّه بود.مولوی. || مسلم. بلامعارض. بدون چون و چرا: بويوسف يعقوب انصاری قاضی قضاه هارونالرشيد شاگرد امام بوحنيفه از امامان {P(1) -در منتهی الارب اين معنی ظاهراً ذيل مَطلَعآمده است. P}{P(2) -در منتهی الارب اين معنی ظاهراً ذيل مَطلَع آمده است. P}{P(3) -بهمعنی سوم نيز تواند بود. P}&{$21067$}مطلق۱ و اهل اختيار بود. (تاريخ بيهقی چ اديب ص194). و انبياء که نواب مطلقاند. (سندبادنامه ص4). کليد قدر نيست در دست کس توانای مطلق خدايست و بس.سعدی. - خير مطلق؛ اصل خير و اصل نيکوئی. (ناظم الاطباء). - دست مطلق؛ بلامعارض. مسلم: هر چه کنی تو بر حقی حاکم دست مطلقی پيش که داوری برم از تو که خصم داوری. سعدی. - رَویِّ مطلق؛ دوازده نوع است. مطلق مجرد و مطلق به قيد و مطلق به ردف و مطلق به خروج و مطلق به خروج و مزيد و مطلق به خروج و مزيد و نايره و مطلق به قيد و خروج و مطلق به قيد و خروج و مزيد و مطلق به قيد و خروج و نايره و مطلق به ردف و خروج و مطلق به ردف و خروج و مزيد و مطلق به ردف و خروج و مزيد و نايره. - عالم مطلق؛ عالم ملکوتی. عالم علوی: زهی برات بقا را ز عالم مطلق نکرده کاتب جان جز به نام تو اطلاق. خاقانی (ديوان چ سجادی ص235). - قادر مطلق؛ خداوند توانا. (ناظم الاطباء). - مفعول مطلق؛ مصدری که از لفظ يا معنی فعل گرفته شده و برای بيان تأکيد يا نوع يا عدد يا شدت و ضعف فعل آرند؛ ضربه ضرباً. (يادداشت به خط مرحوم دهخدا). - وکيل مطلق؛ وکيلی که از همه بابت مختار باشد و در همه چيز وکالت داشته باشد. (ناظم الاطباء). - مطلقالعنان؛ افسار گشاده و رها و آزاد. (ناظم الاطباء). مطلق خرام. (آنندراج). آزاد و بیتعرض و گذاشته شده عنان. (غياث). خودکام و خودسر و خيره. رها و بیافسار. خودرای: و عوام و اوباش متابع ايشان بودند و يکبارگی مطلقالعنان دست به غارت و تاراج بردند. (جهانگشای جوينی). چرا به عرش نتازد کسی که چون طالب سمند ناطقه را مطلقالعنان دارد. طالب آملی (از آنندراج). غبار در دل هيچ آفريده نگذارم اگر چو سيل مرا مطلقالعنان سازند. صائب (از آنندراج). و رجوع به ترکيب بعد و مطلق خرام شوم. - مطلق بودن دست بر چيزی؛ باز بودن. رها بودن. قدرت داشتن: هر چه بزير فلک ازرق است دست مراد تو بر او مطلق است.نظامی. - مطلقخرام؛ آزاد و رها در سير و حرکت. سبک و سريع و تيزتک. که بیهيچ رادع و مانعی به هر سوی و به هر جا که خواهد رود: چو وهم از همه سوی مطلقخرام۲چو انديشه در تيز رفتن تمام.نظامی. - مطلقدستی؛ گشادهدستی. درازدستی. چيرهدستی. توانائی: کنون ترسد که مطلق دستی شاه نهد خال خجالت بر رخ ماه.نظامی. - مطلقعنان؛ مطلقالعنان: خوردهاند از میرکابی چند و اسباب صلاح بر سر اين ابلق مطلق عنان افشاندهاند. خاقانی (ديوان چ سجادی ص106). رجوع به ترکيب قبل شود. - مطلق مجرد؛ دو نوع است: مطلق. به حرف اطلاق و مطلق بحرف وصل. مطلق به حرف اطلاق. چنانکه قدما گفتهاند: ای شب چنين دراز نبودی و سرمدا از تو پديد نيست نه شعری نه فرقدا. چه اين الف در قافيت جز اطلاق روی هيچ فايده ندهد و اين جنس قافيت متأخران روا ندارند و استعمال حرف اطلاق در شعر پارسی عيب شمارند و مطلق به حرف وصل چنانکه: دوستا گر دوستی گر دشمنی. نون روی است و ياء وصل و حرکت ما قبل نون حذو و حرکت نون مجری و در اين قافيت دو حرف و دو حرکت لازم است. و مطلق بقيد چنانکه: آخر در زهد و توبه در بستم وز بند قبول اين و آن رستم. تاء روی است و ميم وصل و سين حرف قيد و حرکت ما قبل سين حذو و حرکت تاء مجری و در اين قافيت سه حرف و دو حرکت لازم است. و مطلق به ردف در دو نوع است. مطلق به ردف اصلی چنانکه: نه گفتی کزين بس کنم دوستداری. راء روی است و ياء وصل است ردف اصلی و حرکت ما قبل الف حذو و حرکت راء مجری و در اين قافيت سه حرف و دو حرکت لازم است. و مطلق به ردف زايد چنانکه: ای همای همتت سر بر فلک افراخته. تاء روی است و هاء وصل و خاء ردف زائد و الف ردف اصلی و حرکت ما قبل الف حذو و حرکت تاء مجری و خاء اگر چه در تقطيع محسوب است بحرفی متحرک (حرکت) آن را اعتباری نيست و اسمی ندارد و در اين قافيت چهار حرف و دو حرکت لازم است. و مطلق به خروج چنانکه: صنما تا بکف عشوهٔ عشق تو دريم. راء روی است و ياء وصل و ميم خروج و حرکت راء مجری و در اين قافيت سه حرف و يک حرکت لازم است. و مطلق به خروج و مزيد چنانکه: زانچه از حق در دلستش هر چه خواهد حاصلستش. لام روی است و سين وصل و تاء خروج و شين مزيد و حرکت لازم مجری و حرکت تاء نفاذ و در اين قافيت چهار حرف و دو حرکت لازم است. و مطلق به خروج و مزيد ناير چنانکه: تا کی به خون ديده و دل پروريمشان تا کی زره روند و به راه آوريمشان. راء روی است و ياء وصل و ميم خروج و شين مزيد و الف و نون ناير و حرکت روی مجری و حرکت «ميم» و شين نفاذ و در اين قافيت شش حرف و دو حرکت لازم است. و مطلق به قيد و خروج چنانکه: تا ظن نبری که دل ز مهرت رستهست يا از طلب تو فارغ و آهستهست. تاء نخستين روی است و سين نخستين قيد و سين دوم وصل و تاء دوم خروج و حرکت ماقبل قيد حذو و حرکت روی مجری و در اين قافيت چهار حرف و يک حرکت بيش لازم نيست و مطلق به قيد خروج و مزيد چنانکه: چهره دلبند لالهرنگستش غمزه دلدوز چون خدنگستش. کاف روی است و نون قيد و سين وصل و تاء خروج و شين مزيد و حرکت ما قبل نون حذو و حرکت کاف مجری و حرکت خروج نفاذ و در اين قافيت پنج حرف و سه حرکت لازم است. و مطلق به قيد و خروج و مزيد ناير چنانکه: سوداء تو از سينه فرورفتنيست و آنگه سخن تو نيز ناگفتنيست. تاء نخستين روی است و فا قيد است و نون وصل و ياء خروج و سين مزيد و تاء آخرين ناير و حرکت ما قبل فاء حذو است و حرکت تاء مجری و حرکت نون و ياء نفاذ و در اين قافيت شش حرف و چهار حرکت لازم است. و مطلق به ردف و خروج دو نوع است مطلق به ردف اصلی چنانکه: در جهان گر هيچ ياری دارمی راء روی است و الف ردف اصلی و ميم وصل و ياء خروج و حرکت ما قبل الف حذو و حرکت راء مجری و حرکت ميم نفاذ و در اين قافيت چهار حرف و سه حرکت لازم است و مطلق به ردف زايد چنانکه: دل داغ تو دارد ارنه بفروختمی در ديده تويی وگرنه بر دوختمی. {P(1) -بهمعنی بعد هم ايهام دارد. P}{P(2) -... خير المدققين در شرح اين بيت میفرمايد که مطلقخرامی اسب عبارت از آن است که در وقت سواری چنان باشد که بمحض اشاره بلکه بمجرد اراده راه میرود و چپ و راست به هر سو که بگردانند میگردد و در دست هيچ عائقی مقيد نيست و در کمال اطلاق است پس مطلقالعنانی همين باشد. (آنندراج). P} {$21068$}تاء روی است و خاء ردف زايد و واو ردف اصلی و ميم وصل و ياء خروج و حرکت ما قبل واو حذوست. و حرکت روی مجری و حرکت ميم نفاذ و در اين قافيت پنج حرف و چهار حرکت لازم است. و مطلق به ردف و خروج و مزيد دو نوع است مطلق به ردف اصلی چنانکه: چون سرخ گل شکفته رخانستش بر سرخ گل ز مشک نشانستش. نون روی است و الف ردف اصلی و سين وصل و تاء خروج و شين مزيد و حرکت ما قبل الف حذو و حرکت نون مجری و حرکت تاء نفاذ و در اين قافيت پنج حرف و سه حرکت لازم است و مطلق به ردف زايد چنانکه: رخ چو ماه آراستستش کيسه ز آن برخواستستش. تاء نخستين روی است و سين نخستين ردف زايد و الف ردف اصلی و سين دوم وصل و تاء دوم خروج و شين مزيد و حرکت ما قبل الف حذوست و حرکت روی مجری و حرکت خروج نفاذ و در اين قافيت شش حرف و سه حرکت لازم است. و مطلق به ردف و خروج و مزيد و ناير دو نوع است. مطلق به ردف اصلی چنانکه: گر لطف حق يارستمی جز عشق او کارستمی. راء روی است و الف ردف اصلی و سين وصل و تاء خروج و ميم مزيد و ياء ناير و حرکت ما قبل الف حذو است. و حرکت راء مجری و حرکت تاء و ميم نفاذ و در اين قافيت شش حرف و چهار حرکت لازم است. و مطلق به ردف زايد. چنانکه: گر دل ز غم يار نه پرداختنيستيش با او به همه وجود در ساختنيستيش تاء نخستين روی است و خاء ردف زايد و الف ردف اصلی و نون وصل و ياء نخستين خروج و سين مزيد و تاء دوم و ياء و شين سه ناير و حرکت روی مجری و حرکت ماقبل ردف حذو و حرکت نون و تاء دوم نفاذ و در اين قافيت نه حرف و سه حرکت لازم است و غايت آنچه جمع تواند شد در قافيتی از حروف و حرکات اينست. واللََّه اعلم. (المعجم فی معايير اشعار العجم چ مدرس رضوی چ دانشگاه از ص277 تا ص282). || تام و تمام و کامل. (ناظم الاطباء): در بحر ضلال کشتيی نيست جز حب علی به قول مطلق. ناصرخسرو. اگر چه قامت ماه من است سرو صفت وگر چه چهرهٔ سرو من است ماه مثال بنزد من مه من سرو و ماه مطلق نيست که سرو غاليهزلف است و ماه مشکينخال. سوزنی. عرشيان سايهٔ حقش دانند اختران نور مطلقش دانند.خاقانی. مردم مطلق است از آن نامش آخر است از صحيفهٔ اذکار. خاقانی (ديوان چ سجادی ص207). خدايی کآفرينش در سجودش گواهی مطلق آمد بر وجودش.نظامی. پس بد مطلق نباشد در جهان بد به نسبت باشد اينرا هم بدان.مولوی. || (ق) بالتمام و سراسر. (ناظم الاطباء). مطلقاً. کاملاً. تماماً: چنان مشهور شد در خوبرويی که مطلق يوسف مصر است گويی.نظامی. عيب درويش و توانگر به کم و بيش بد است کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنيم. حافظ. || (ص) آزادشده از قيد و حصر. (غياث) (از آنندراج). رهاشده. از بند رسته. (از يادداشتهای به خط مرحوم دهخدا). رها گشته و آزاد شده از قيد. خودسر و رها و آزاد و معاف و بیقيد و بند. (از ناظم الاطباء): اين تردد عقبهٔ راه حق است ای خنک آن را که پايش مطلق است. مولوی. - مطلقاليدين؛ فرس مطلقاليدين، اسبی که در دستهای وی تحجيل نباشد. (ناظم الاطباء). - مطلق گردانيدن؛ رها ساختن. بعد از مدتی همه را آزاد و مطلق گردانيدن. (ترجمهٔ تاريخ يمينی چ 1 تهران ص406). || مقابل مقيد و مقابل اضافی و نسبی. (يادداشت به خط مرحوم دهخدا): از اين چهار [ عنصر ] مايه دو سبک است و دو گران. سبک مطلق آتش است. و سبک اضافی هواست و گران مطلق زمين است. و گران اضافی آب. (ذخيرهٔ خوارزمشاهی) (يادداشت ايضاً). || ضد مقيد، و آن دلالت دارد بر عدد غيرمعين. (از اقرب الموارد) (از تعريفات جرجانی). غيرمعين و نامعلوم و غيرمحدود. (ناظم الاطباء). || امری که شايع در جنس خود باشد. (فرهنگ لغات و اصطلاحات فلسفی). اين اصطلاح اصولی است و مطلق مقابل مقيد است و لفظی است که متعرض ذات شود دون صفات نه به نفی و نه به اثبات يعنی دلالت بر ذات و حقيقت کند نه فرد. بالجمله لفظ دال بر ماهيت بدون تعرض قيدی از قيود مطلق است و با تعرض به کثرت غير متعينه عام است، با تعرض و حدت غير متعينه نکره. و به عبارت واضح تر در نزد اصوليان مطلق عبارت از لفظی است که دلالت کند بر شايع در جنس خود يعنی حصهای که محتمل حصص بسيار باشد از اموری که مندرج در تحت امر مشترکی است و در مقابل مقيد که مانند «رقبهٔ مؤمنه» است. گويند هرگاه حکمی مطلق و همان حکم بطور مقيد در شرع وارد شود مطلق را حمل بر مقيد کنند. مثل. «اکرمالعلماء و اکرمالعلماء الهاشميات» لکن اگر حکم مختلف باشد مانند «اکرم هاشمياً و جالس هاشمياً عالماً» مطلق حمل بر مقيد نشود و مانند «و من يکفر بالايمان فقط حبط عمله. و من يرتد منکم عن دينه فيمت و هو کافر» و در صورتی که سبب مختلف باشد و حکم متحد مانند «تحرير رقبه» در ظهار مطلق است با تقيد آن در قتل و در صورتی که سبب متحد باشد و حکم مختلف اختلاف است. در قوانين است که فرق بين مطلق و عام آن است که مطلق عبارت از ماهيت لابشرط شیء است. و عام ماهيت بشرط کثره مستغرقه مثلا «احلاللََّه البيع» و «خلقاللََّه الماء طهوراً لاينجسه شیء» مطلق است و بطور کلی الفاظ مطلق عبارتند از: 1- اسم جنس مانند انسان. رجل فرس و حيوان. 2- علم جنس مانند اسامه... 3- مفرد معرف به الف و لام استغراق باشد يا عهد. 4- نکره. و بالجمله مطلق عبارت از لفظی است که دلالت کند برشايع در جنس خود يعنی بر حصهای که محتملالصدق بر حصص بسيار باشد که مندرج تحت جنس آن حصهاند و آن مفهوم، کلی خواهد که صادق بر اين حصص و حصصی ديگر است، و بنابراين مطلق شامل معهود ذهنی هم ميشود و عام و جزيی را شامل نميشود و شايد اگر اين تعريف را باطلاقه قبول نمائيم شامل نکره هم بشود. برخی گويند ميان مطلق و عام فرق است و مطلق ماهيت لابشرط شیء است و عام ماهيت بشرط شیء است. يعنی بشرط کثره مستغرقه و بين مطلق و نکره هم عدهای فرق گذاردهاند، جملهٔ «احلاللََّه البيع» مطلق است و «بيع غرری» مقيد است و همين طور کلمهٔ «الماء» در «خلقاللََّه الماء طهوراً لاينجسه شیء» مطلق است و در مقابل مطلق مقيد است که دال بر شايع در جنس خود نمیباشد که شامل معارف و عمومات شود مانند «رقبهٔ مؤمنه» و بالجمله مطلق و مآلا بازگشت به عموم و خصوص کند. المطلق علی ماعرفه اکثر الاصوليون هو ما دل علی شايع فی جنسه ای علی جمله محتملهالصدق علی حصص کثيره مندرجه تحت جنس واحد الحصه و هوالمفهوم الکلی الذی يصدق علی هذه الحصه و علی غيرها من الحصص فيهالمعهود الذهنی و يخرج منه العام و جزيیالحقيقی و المعهود الخارجی و هذه التعريف يصدق علی &{$21069$}النکره. مانند «احلاللََّه البيع» و خلقاللََّه الماء طهوراً لاينجسه شیء و عرفواالمقيد بما دل لاعلی شايع فی جنسه فيدخل فيهالمعارف و العمومات و لهم تعريف آخر و هو ما اخرج من شياع مثل رقبه مؤمنه. (فرهنگ علوم نقلی و ادبی دکتر سجادی). - آب مطلق؛ اين اصطلاح فقهی است و مقابل آب مضاف است و شامل آب جاری، کر، کثير و قليل ميشود در صورتی که مضاف نباشد. (از شرح لمعه ص8، 14، از فرهنگ علوم نقلی و ادبی دکتر سجادی ص2). - ماء مطلق؛ آب مطلق، هر آبی که اطلاق اسم آب برآن توان کرد بیاضافه به چيزی ديگر. مقابل ماء مضاف در فقه. (يادداشت به خط مرحوم دهخدا). || عمومی و عمده. (ناظم الاطباء). || در شاهد زير بهمعنی قادر، توانا، گشادهدست آمده است: هر چه به زير فلک ازرق است دست مراد تو بر او مطلق است. نظامی (مخزنالاسرار چ وحيد ص33). || روان کرده شده. (غياث) (آنندراج) (ناظم الاطباء): مثال اوامر و نواهی او را در خطهٔ گيتی و اقاليم عالم نافذ و مطلق و آمر و متصرف گردانيد. (سندبادنامه ص8). || بیخصومت. (غياث) (آنندراج).[ مُ طَلْ لِ ] (ع ص) آن که ارادهٔ سبقت دارد در اسب تاختن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || طلاقدهنده. (ناظم الاطباء). و رجوع به تطليق شود. || عطاکننده و بخشنده. (ناظم الاطباء).[ مُ طَلْ لَ ] (ع ص) خرمابن گشنی يافته. (از اقرب الموارد). و رجوع به تطليق شود. || طلاقدادهشده. رهاشده. مورد توجه واقع نگرديده: آن عالم دين که از حکيمان عالم جز از او نشد مطلق.ناصرخسرو.[ مُ لِ ] (ع ص) رانندهٔ شکم و مسهل. (ناظم الاطباء). مسهل. (يادداشت به خط مرحوم دهخدا): الماء الذی يطبخ به العدس مطلق. (بحرالجواهر يادداشت ايضاً).
کلمات همقافیه با «مطلق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لق» برای سرودن شعر