معنی مطلع
6 بازدید
[ مَ لَ / مَ لِ ] (ع اِ) جای برآمدن آفتاب و جز آن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). محل طلوع و جای برآمدن آفتاب و جز آن. (ناظم الاطباء). جای برآمدن خورشيد و ستارگان. (از اقرب الموارد). جای برآمدن خورشيد. ج، مطالع. (مهذب الاسماء). آنجا که آفتاب يا ستارهٔ ديگر برآيد. مشرق. جای بر آمدن خورشيد و يا ساير ستارگان. محل طلوع، دميدنگاه. ج، مطالع. (يادداشت به خط مرحوم دهخدا): {/Bحَتََّی إِذََا بَلَغَ مَطْلِعَ اَلشَّمْسِ وَجَدَهََا تَطْلُعُ عَلیََ قَوْمٍ لَمْ نَجْعَلْ لَهُمْ مِنْ دُونِهََا سِتْراً. 1-1518:90/}(قرآن 18/90). به مطلع خرد و مقطع نفس که در او {P(1) -نل: درخور حاجت، و در اين صورت شاهد مطلب نيست. P}{P(2) -واحد مسافتی است. رجوع به همين کلمهشود. P}{P(3) -مطلب با عبدالمطلب اشتباه گرديده چهمطلب پسر عبد المناف و برادر هاشم و عموی عبدالمطلب (جد حضرت رسول اکرم) است. P}{P(4) -ضبط از اقرب الموارد است. P}{P(5) -در متن به غلط «بحات» آمده ولی درغلطنامه تصحيح شده و «بهات» آمده است. P}{$21066$}خلاص جان خواص است از اين خراس خراب. خاقانی (ديوان چ سجادی ص52). ای تماشاگاه جانها، طرف لالهستان تو مطلع خورشيد زير زلف جانافشان تو. خاقانی. مطلع برج سعادت فلک اختر سعد بحر دردانهٔ شاهی صدف گوهرزای.سعدی. چون برآمد ماه نو از مطلع پيراهنش چشم بد را گفتم الحمدی بدم پيرامنش. سعدی. || جای طلوع. جای ظهور: آنچه حطام دنيوی است بر مقتضای شريعت محمد مصطفی(ص) به سويت قسمت رود و غزنين که مطلع سعادت و منشأ سيادت و مستقر... دولت است به من بازگذاری. (ترجمهٔ تاريخ يمينی چ 1 تهران ص189). || زمان بر آمدن. هنگام سر زدن آفتاب و ماه و فجر و جز آن: {/Bسَلاََمٌ هِيَ حَتََّی مَطْلَعِ اَلْفَجْرِ. 1-597:5/}(قرآن 97/5).|| آغاز. شروع: و مآثر ملکانه که در عنفوان جوانی و مطلع عمر از جهت کسب ممالک بجا میآورده است. (کليله و دمنه چ مينوی ص9). ايزد تبارک و تعالی نهايت همت ملوک عالم را مطلع دولت و تشبيب اقبال و سعادت اين پادشاه بندهپرور کناد. (کليله، ايضاً ص27). قديمی کاولش مطلع ندارد حکيمی کاخرش مقطع ندارد.نظامی. || جای برآمدن. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). نردبان و پايهای که از آن بالا روند. (از اقرب الموارد). || (اصطلاح عرفانی) عبارت از مقام شهود متکلم است در وقت تلاوت آيات کلام او که متجلی است به صفت که مصور آن آيت است. (فرهنگ مصطلحات عرفاء دکتر سجادی). || مجازاً بيت اول از غزل و قصيده که هر دو مصراع قافيه داشته باشند. (غياث). به اصطلاح شعرا بيت اول از غزل و قصيده را مطلع و بيت دوم را حسن مطلع و بيت آخر را مقطع خوانند و با لفظ گفتن و کردن و جستن [ جَ ] مستعمل است. (آنندراج). بيت اول قصيده و يا غزل که هر دو مصراع آن دارای قافيه باشد و «از مطلع تا مقطع» يعنی از آغاز تا انجام. (ناظم الاطباء): صبح چون از کون مشرق جست گوز آفتاب مطلعی جست از خيالم همچو در شاهوار. ملافوقی يزدی (از آنندراج). بلبلان مطلع غزل کردند در چمن سروهای موزون را. درويش واله هروی (ايضاً). همچو خورشيد کز و خط شعاعی جوشد مطلعی میکنم انشاء و غزل میگردد. ميرمحمد علی رايج (ايضاً).[ مَ لَ / مَ لِ ] (ع مص) طلع طلوعاً و مطلعاً و مطلعاً. رجوع به طلوع شود. (ناظم الاطباء).[ مُ لِ ] (ع ص) آنکه آگاه میکند و سبب میشود دريافت کردن را. || نخل مطلع؛ خرمابنی که شکوفه کرده باشد. (ناظم الاطباء). خرمابنی که شکوفهٔ آن برآمده باشد و اغلب مطلعه گويند. (از ذيل اقرب الموارد). و رجوع به مُطلِعَه شود.[ مُطْ طَ لَ ] (ع ص) خبردار کرده شده. (غياث) (آنندراج). || (اِ) برآمدنگاه. (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب)۱. محل صعود. (از معجم متن اللغه). مأتی. (اقرب الموارد). || جای اطلاع يافتن از مکان بلند. (آنندراج) (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). يقال اين مطلع هذاالامر؛ ای محل اتيانک اياه و وجهه الذی تأتيه منه. (ناظم الاطباء) (از ذيل اقرب الموارد). || قيامت. (آنندراج) (از منتهی الارب)۲ (ناظم الاطباء). - هولالمطلع؛ آن چيزی است که مشرف میشوند بر آن از امر آخرت. - هول يوم مطلع؛ هول روز حساب (از معجم متن اللغه). || الحديث: مانزل من القرآن آيه الا لها ظهر و بطن و لکل حرف حد و لکل حد مطلع؛ يعنی از برای هر حدی محل صعودی است که صعود کرده میشود به سوی آن از معرفت علم به آن. (ناظم الاطباء).[ مُطْ طَ لِ ] (ع ص) خبردهنده. (غياث) (آنندراج). آگاه و خبردار و دانا و باوقوف. (ناظم الاطباء): نشايد بدارو دوا کردشان که کس مطلع نيست بر دردشان.سعدی. درد پنهان به تو گويم که خداوند منی يا نگويم که تو خود مطلعی از اسرار. سعدی (کليات چ اميرکبير ص554). حديث دوست نگويم مگر به حضرت دوست يکی تمام بود مطلع بر اسرارم.سعدی. - مطلع شدن؛ دريافت کردن و آگاه شدن و دريافتن و به تفصيل خبردار شدن و واقف گشتن. (ناظم الاطباء). آگاه شدن با خبر گشتن: دفع گمان خلق را تا نشوند مطلع ديده به سوی ديگران دارم و دل به سوی او. سعدی. - مطلع گردانيدن؛ آگاه ساختن. با خبر کردن:[ مُ طَلْ لِ ] (ع ص) آنکه پر میکند پيمانه را. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «مطلع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لع» برای سرودن شعر