معنی مطرب
9 بازدید
[ مَ رَ ] (ع اِ) مطربه. راه تنگ و متفرق يا راه کوچک که به شارع عام پيوسته است. ج، مطارب. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).[ مُ رِ ] (ع ص) سرودگوينده. (آنندراج). خنياگر. (زمخشری) (صحاحالفرس). سرودگوی. (دهار). آن که سرود گويد و کسی را به طرب میآورد. اهل طرب و مغنی و آوازخوان و ساززن و رقاص. (ناظم الاطباء). آنکه ديگری را به خوشصدايی و غنا به طرب آورد. (از اقرب الموارد). به نشاط در آورنده. طربآور. رامشگر. رامشی. خنياگر. (يادداشت به خط مرحوم دهخدا): ديدی تو ريژ و کام بدو اندرون بسی با ريدکان مطرب بودی به فر و زيب. رودکی. می سوری بخواه کآمد رش مطربان پيش دار و باده بکش.خسروی. نوای مطرب خوش زخمه و سرودی غنج خروش عاشق سرگشته و عتاب نگار. مسعودی. تا مطربان زنند لبينا و هفت خوان در پردهٔ عراق و سرزير و سلمکی.ميزانی. يکی مطربی بود سرکش بنام به رامشگری در شده شادکام.فردوسی. بر سبزهٔ بهار نشينی و مطربت بر سبزهٔ بهار زند سبزهٔ بهار.منوچهری. نو آئين مطربان داريم و بربطهای گوينده مساعد ساقيان داريم و ساعدهای چون فله. منوچهری. روزگار شادی آمد مطربان بايد کنون گاه ناز و گاه راز و گاه بوس و گه عناق. منوچهری. نوروز بزرگم بزن ای مطرب امروز زيرا که بود نوبت نوروز به نوروز. منوچهری. و ديگر خدمتکاران او را (احمد ارسلان را) گفتند، چون نديمان و مطربان که هر کس پس شغل خويش روند. (تاريخ بيهقی). پوشيده مشرفان داشت از قبيل غلامان... و مطربان و... (تاريخ بيهقی چ اديب ص116). و مطربان و مسخرگان را سی هزار درم. (تاريخ بيهقی چ اديب ص276). دانا به سخنهای خوش و خوب، شود شاد نادان به سرود و غزل و مطرب و قوال. ناصرخسرو. تو درمانی آنجا که مطرب نشيند سزد گر ببریّ زبان جری را. ناصرخسرو (ديوان چ سهيلی ص14). گر به قياس من و تو بودی مطرب زنده نماندی به گيتی از پس مؤذن. ناصرخسرو (ديوان چ سهيلی ص335). نشانده مطرب زيبا فکنده مهرهٔ لعل به پای ساقی گلرخ به دست بادهٔ ناب. مسعودسعد. مطربان از زبان بربط گنگ زخمه را ترجمان کنند همه.خاقانی. چنبر دف شود فلک، مطرب بزم شاه را ماه دو تا به بر کشد زهره ستای نو زند. خاقانی. چهارم چون صبوری کردی آغاز در آن پرده که مطرب گشت بس ساز. نظامی. چو مطرب بسوز کسان شادباش ز بند خود ار سروی آزاد باش.نظامی. مطربانشان از درون دف ميزنند بحرها در شورشان کف میزنند.مولوی. مطرب عشق اين زند وقت سماع بندگی بند و خداوندی صداع. مولوی. مجلس ما دگر امروز به بستان ماند مطرب از بلبل عاشق به خوش آوازی به. سعدی. مطربی دور از اين خجستهسرای کس نديدش دو بار در يک جای. سعدی (گلستان). ور پردهٔ عشاق و صفاهان و حجاز است از حنجرهٔ مطرب مکروه نزيبد. سعدی (گلستان). که اين حرکت مناسب رأی خردمندان نکردی، خرقهٔ مشايخ به چنين مطربی دادی... (گلستان). چو در دستاست رودیخوش بزن مطربسرودیخوش که دستافشان غزل خوانيم و پاکوبان سر اندازيم. حافظ. - مطرب صحن سيم؛ در بيت زير کنايه از زهره است به اعتبار جايگاهش در فلک سوم: مطرب صحن سيم بر بام تو سوری بديد &{$21059$}زو همين بودهست کاندر شادمانی آمدهست. سنائی (ديوان چ مدرس رضوی ص8). || نزد صوفيه فيضرسانندگان و ترغيبکنندگان را گويند که به کشف رموز و بيان حقايق، دلهای عارفان را معمور دارند. و نيز بهمعنی آگاهکنندگان عالم ربانی آيد، و مطرب پيرکامل و مرشد مکمل را گويند. (از کشاف اصطلاحات الفنون).
کلمات همقافیه با «مطرب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رب» برای سرودن شعر