معنی مطر
6 بازدید
[ مَ طَ ] (ع اِ) باران. (ترجمان القرآن) (آنندراج) (منتهی الارب) (غياث) (مهذب الاسماء). آب ابر. آبی که از ابر ريزد. ج، اَمطار. (از اقرب الموارد): {/Bوَ أَمْطَرْنََا عَلَيْهِمْ مَطَراً فَسََاءَ مَطَرُ اَلْمُنْذَرِينَ . 1-726:173/}(قرآن 26/173). {/Bوَ لَقَدْ أَتَوْا عَلَی اَلْقَرْيَهِ اَلَّتِي أُمْطِرَتْ مَطَرَ اَلسَّوْءِ. 1-925:40/}(قرآن 25/40). زين جشن خزان خرمی و شادی بيند چندانکه در ايام بهاری مطر آيد.فرخی. تا ابر نوبهار مهی را مطر بود تا در زمين و روی زمين برنفر بود. منوچهری. آنکس که از او نيک و بد نيايد ابری بود آن کش مطر نباشد.ناصرخسرو. تا بگذرد زمانه کش کار جز گذر نيست ابر زمانه را جز عذر و جفا مطر نيست. ناصرخسرو. نگويی آتش اندرسنگ و گل در خار و جان در تن و يا اين ابر غران را که حمال مطر دارد. ناصرخسرو. آن ابر سر تيغ که برق است گه زخم بر لشکر منصور تو بارد مطر فتح. مسعودسعد. بر شرق و غرب بارد اگر ابر آسمان از بحر طبع صافی تو پر مطر شود. مسعودسعد. تا همی چرخ پرستاره بود تا همی ابر پر مطر باشد.مسعودسعد. نه هر که شاهش خوانند شاهی آيد از او نه هر چه ابر بود در هوا مطر دارد. مسعودسعد. باشد چو ابر بیمطر و بحر بیگهر آن را که با جمال نکو جود، يار نيست. سنايی. کفش به ابر دژم ماند و سخا به مطر وز آن مطر شده بستان مکرمت خرم. سوزنی (يادداشت به خط مرحوم دهخدا). وقت شمشير زدن گويی در ابر کفش آتشين برق به خونين مطر آميختهاند. خاقانی. آنک آن تازه بهار دل من در دل خاک از سحاب مژه خوناب مطر بگشائيد. خاقانی. بهر گبر و مؤمن و زيبا و زشت همچو خورشيد و مطر بل چون بهشت. مولوی. تشنه محتاج مطر شد و ابرنی نفس را جوعالبقر بد صبر نی.مولوی.[ مُ ] (ع اِ) خوی و عادت. || خوشهٔ ارزن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).[ مَ طِ ] (ع ص) يوم مطر؛ روز باباران. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).[ مَ ] (ع مص) باريدن. (منتهی الارب) (آنندراج) (زوزنی) (تاج المصادر بيهقی) (از اقرب الموارد). || بارانيدن. (تاج المصادر بيهقی) (المصادر زوزنی) (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). || بشدن در زمين و رفتن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). رفتن در زمين. (آنندراج) (از اقرب الموارد). || بشتافتن و تيز رفتن اسب. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). شتافتن. (تاج المصادر بيهقی) (از اقرب الموارد). يقال مر الفرس يمطر مطرا؛ يعنی دويد به شدت فرود آمدن باران. (از اقرب الموارد). || پر کردن مشک را. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || نيکی رسانيدن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || شتابی کردن مرغ وقت فرود آمدن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).[ مُ طِرر ] (ع ص) (از «طرر») غضب مطر؛ خشم ناجايگاه يا خشم نابايست. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). غضب علينا غضباً مطراً؛ خشم گرفت بر ما خشم بیجا و نابايست. (ناظم الاطباء). || جاء مطراً؛ آمد خرامان. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).[ مِ ] (فرانسوی، اِ) رجوع به متر شود.
کلمات همقافیه با «مطر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «طر» برای سرودن شعر