معنی مطبقه
5 بازدید
[ مُ طَبْ بِ قَ ] (ع ص) سحابه مطبقه؛ ابر که باران آن همه جا رسيده. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از محيطالمحيط) (از اقرب الموارد). ابری که همهٔ آسمان بپوشد. (يادداشت به خط مرحوم دهخدا).[ مُ بِ قَ ] (ع ص) حمی مطبقه؛ تب درگيرندهٔ تمام اندام و تب که شبانروز خنک نگردد. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). تب دائم که شبانهروز قطع نگردد. (از اقرب الموارد) (از محيط المحيط). تب که نبرد و دموی است و چشم و گوش و صورت سرخ باشد و با آن قلق و اضطراب بود. تب پيوسته و مدام مقابل نوبه. گويا امروز تيفوئيد را به اين نام ميخوانند. (يادداشت به خط مرحوم دهخدا). || سنه مطبقه؛ سال شديد. (از اقرب الموارد). || الحروفالمطبقه؛ صاد و ضاد و طاء و ظاء.۳ (اقرب الموارد): حروف مطبقه چهار است و عبارتند از صاد و ضاد و طاء و ظاء. (از محيط المحيط). و رجوع به مُطبَق شود.[ مُ بِ قَ / قِ ] (ع ص) تب دايم که در شبانه روز پيوسته باشد و خنک نگردد. (ناظم الاطباء). رجوع به معنی اول مادهٔ قبل شود.
کلمات همقافیه با «مطبقه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «قه» برای سرودن شعر