معنی مطبق
6 بازدید
[ مُ بِ ] (ع ص) پوشنده. (آنندراج). || جنون مطبق؛ ديوانگی پوشندهٔ عقل. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). جنون مطبق؛ ديوانگی پيوسته و متصل. مقابل جنون ادواری. (يادداشت به خط مرحوم دهخدا). جنون مطبق آن است که بيمار را فراگيرد و بیهوش سازد. (از اقرب الموارد) (از محيطالمحيط). || پيوسته. (ناظم الاطباء). || مجتمع بر. متفق بر. همداستان در. (يادداشت به خط مرحوم دهخدا): انی اری الخلق مطبقين علی انک اکرم الاکرمين... (امام فخرالدين محمدبن عمرالرازی در وصيتنامهٔ خود، يادداشت ايضاً). || آن تب که به نشود. (دهار) (مهذب الاسماء): در تفسرهٔ صفرت او نگريست بدانست که جوان در تب مطبق عشق است. (سندبادنامه ص189). و رجوع به مطبقه و تب شود. || (در اصطلاح عروض) بيت مطبق؛ آن است که عروض آن به ميان کلمه منتهی شود. تاج، اين کلمه را بلاضبط آورده است. (از ذيل اقرب الموارد). || (اِ) زندان زيرزمينی. (از اقرب الموارد): بعد از آن مهدی او را بازداشت... و همهٔ عهد مهدی و هادی در آن مطبق بماند تا رشيد بيرون آوردش. (مجملالتواريخ و القصص). و عمروبن ليث را در مطبق بازداشت معتضد، تا که هلاک شد فی سنه {P(1) -رسمالخطی است از «مطبعه» عربی درفارسی. و رجوع به مادهٔ قبل شود. P}{P(2) -در اقربالموارد بدين معنی ذيل مُطبَعَهآمده است، و در معجم متن اللغه به نحوی اين ضبط تأييد میشود. رجوع به مادهٔ بعد شود. P}&{$21055$}تسع و ثمانين و مأتين. (تاريخ بيهق ص67)... و يثقله بالحديد و يحبس فیالمطبق فواللََّه لقد رأيت حامداً. (معجم الادباء چ مرجليوث سال 1923 ج1 ص91).[ مُ بَ ] (ع ص) حروف مطبق (علی بناء المفعول) صاد و ضاد و طاء و ظاء است. (منتهی الارب) (آنندراج). حروف مطبق حرفهايی هستند که در تلفظ آنها زبان به قسمت زبرين دهان (سقف دهان) متصل و منطبق شود. اين حروف عبارتند از: «ص ض، ط. ظ.» (از معجم متن اللغه). و رجوع به مُطبِقَه شود.[ مُ بَ ] (ع ص) پوشيدهشده از سرپوش. || بر هم نهاده. || برهم پيچيده شده. || فراز آمده بر کاری. || شايسته و لايق و سزاوار. (ناظم الاطباء).[ مُ طَبْ بِ ] (ع ص) مرد رسا در امور. (منتهی الارب) (آنندراج). مرد کارساز و رسای در امور. (ناظم الاطباء) (از محيطالمحيط) (از اقرب الموارد). || آن شمشير که از هم بيفکند. (مهذب الاسماء). شمشير که وقت زدن بر پيوندگاه رسد. || پيوسته و دايم. || بارانی که فراگيرد همهٔ زمين را. (ناظم الاطباء).[ مُ طَبْ بَ ] (ع ص) توبرتو کرده شده. (غياث) (آنندراج). تو بر تو و پيچيده و درهم و مضاعف و دوتائی. (ناظم الاطباء). طبقهطبقه بر هم نهاده شده: و اين قبر المسيح در [ بيتالمقدس ] يکی پاره سنگ است منقور و منقوش مطبق. (مجملالتواريخ و القصص ص485). که آسمان معلق و زمين مطبق را بيافريد. (مجملالتواريخ و القصص). در علم با زمين مطبق برابری وز قدر و جاه بر ز سپهر مشبکی.سوزنی. دود آن آتش مجسم اوست اين که چرخ مطبقش دانند.خاقانی. سنگ در اين خاک مطبق نشان خاک بر اين آب معلق نشان. نظامی (مخزن الاسرار ص136). - بافت پوششی مطبق۱؛ آن است که از چندين طبقه سلولهائی که پهلوی يکديگر قرار دارند درست شده باشد. در اين حال برحسب شکل سلولهای طبقات مختلف اپیتليوم۲ مطبق سنگفرشی و يا منشوری و يا استوانهای متمايز ميگردند. (از جانورشناسی عمومی ص164). - حجابالمطبق بالامعاء؛ پوشش شکم پوست است و عضلههاست و دو حجاب است يکی اندرون است و مماس معده و رودههاست و آن را به تازی المطبق بالامعاء گويند و ديگری بيرونتر است و آن را به لغت يونانی باريطون گويند. (ذخيرهٔ خوارزمشاهی). - طيلسان مطبق؛ طيلسان دوتو. (يادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به طيلسان دوتو شود. - عنبر مطبق؛ عنبرتر کوه بر کوه. (يادداشت به خط مرحوم دهخدا). || پهنشده. گستردهشده بر روی زمين. مقابل ساباط: ديگر کرمی که آن را مطبق گويند و به اصطلاح اهل قم آن را غيرساباط گويند مثل باغات و کروم قم آن را بپيمايند دو دانگ جهت سواقی. (تاريخ قم ص107). || سرپوشدار. (غياث) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || متزايد. || متصل پيوسته و دايم. || بارانی که بپوشد همهٔ زمين را. (ناظم الاطباء). || نوعی از پارچه که از طرف خلخ آرند. (غياث) (آنندراج). نوعی از پارچه. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «مطبق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بق» برای سرودن شعر