معنی مطبخی
7 بازدید
[ مَ بَ ] (ص نسبی) منسوب به مطبخ. آنچه مربوط به آشپزخانه باشد. || باورچی. (غياث). آنکه طعام پزد. (آنندراج). اين انتساب طباخی است و عمل آن را افاده میکند. (از الانساب سمعانی). طباخ. خواليگر. آشپز. خوراکپز. ديگپز. (يادداشت به خط مرحوم دهخدا). منسوب به مطبخ. آشپز و باورچی و طباخ و پزندهٔ طعام و مباشر مطبخ و سررشتهدار و محرر مطبخ. (ناظم الاطباء): سه مطبخی و هزار دينار و بيست هزار درم نفقات را. (تاريخ بيهقی چ اديب ص136). مطبخی را گفتم که چون بکار برد [ نمک را ] ديگر بار بيايد و ببرد. (مجملالتواريخ و القصص) (يادداشت به خط مرحوم دهخدا). آن مطبخی باغ نهد چشم بر بره همچون بره که چشم به مرعی برافکند. خاقانی. هر چه انديشه در گمان آورد مطبخی رفت و در ميان آورد.نظامی. بفرمای تا مطبخی در نهفت نهد جفته و آن را کند خاک جفت.نظامی. کاين فلک نی ز شاه آزاد است دانم از پشت مطبخی زادهست. ميرخسرو (از آنندراج) مطبخی را دی طلب کردم که بغرايی پزد تا شود زان آش کار ما و مهمان ساخته. کاتبی ترشيزی (يادداشت ايضاً). - مطبخی فلک؛ کنايه از آفتاب عالمتاب. (مجموعهٔ مترادفات ص13). - دده مطبخی؛ کنيز مطبخی. رجوع به ترکيب بعد شود. - || کنايه از چرکين. شوخگن. (از امثال و حکم دهخدا). - کنيز مطبخی؛ زن سياهی که در مطبخ خدمت کند. دده مطبخی: دستت چو نمیرسد به بیبی درياب کنيز مطبخی را.(از امثال و حکم).
کلمات همقافیه با «مطبخی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «خی» برای سرودن شعر