معنی مطاوع
4 بازدید
[ مُ وِ ] (ع ص) فرمانبرداریکننده. (غياث) (آنندراج). فرمانبردار و مطيع. (ناظم الاطباء): طريق آن است که کافهٔ مماليک و امراء و معارف حضرت و عامهٔ حشم به خدمت او پيوندند و فرموده آيد تا همگنان مطاوع و متابع رأی او باشند. (ترجمهٔ تاريخ يمينی چ 1 تهران ص169). و اولاد و اعوان و اعضاء متابع رأی و مطاوع فرمان او باشد. (جهانگشای جوينی). شاهان بر آستان جلالت نهاده سر گردنکشان مطاوع و کيخسروان گدا. سعدی (کليات چ فروغی قصايد فارسی ص1). و رجوع به مطاوعه شود. || سازوار و فراگيرنده مانند متعلم که از معلم درس فرامیگيرد. (ناظم الاطباء). || مطاوعالعرض و يا مطاوعالعراض؛ پهن و عريض. (ناظم الاطباء). || (اصطلاح نحوی) فعلی که پس از فعلی ديگر و مفعول آن آيد مشعر بر آنکه مفعول اثر فعل را پذيرفته است، چنانکه گويند: کسرتالزجاج فانکسر که در اين جمله «فانکسر» را مطاوع گويند يعنی موافق فاعل فعل متعدی (کسرت). و گاه فعل لازم را مطاوع گويند. و رجوع به مطاوعه شود.
کلمات همقافیه با «مطاوع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وع» برای سرودن شعر