معنی مضر
5 بازدید
[ مِ ] (ع ص) رايگان: ذهب دمه خضراً و مضراً؛ يعنی رايگان رفت خون او. از اتباع است. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از آنندراج). و رجوع به مادهٔ بعد معنی دوم شود.[ مَ ضِ ] (ع ص) شير ترش زبانگز و سخت سپيد. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || ذهب دمه خَضِراً مَضِراً؛ ای هدراً. (منتهی الارب). به رايگان رفت خون او. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).۱ || خذه خَضِراً مَضِراً؛ يعنی بگير آن را تر و تازه. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). و در هر دو از اتباع است. (ناظم الاطباء). و رجوع به مادهٔ بعد شود.[ مَ / مَ ضَ ] (ع مص) ترش و زبانگز گرديدن شير و سخت سپيد گشتن: مضر اللبن مَضْراً و مَضَراً و مُضوراً؛ ترش و زبانگز گرديد شير و سخت سپيد گشت، و همچنين است مضرالنبيد. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (از آنندراج) (از ناظم الاطباء). و رجوع به مادهٔ قبل شود.[ مُ ضِرر ]۲ (ع ص) زيانکار. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). ضرر رساننده. زيانرساننده. گزندرساننده و زيانکار. (ناظم الاطباء): و اين مهلت به انواع مضر همی بود. چه از همه قویتر اخراجات خزينه بود. (چهارمقالهٔ نظامی ص41). که در اين زندان بماند مستمر ياوهتاز و طبلخوار است و مضر. (فرهنگ لغات مثنوی ج7 ص373). اين حيات از وی بريد و شد مضر و آن حيات از نفخ حق شد مستمر. مولوی (مثنوی چ خاور ص375). مرا در کام دنياوی مضر چون زهر مار آمد زبهر زهر هر ساعت مرو در کام اژدرها. جمالالدين سلمان (از آنندراج). || رجل مضر؛ مرد با دو زن و زن بابنانج. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (از آنندراج). مرد با دو زن و زن بابنانج يعنی زنی که شوهرش زن ديگر دارد. (از ناظم الاطباء). و رجوع به مضره شود. || نزديک شونده. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (آنندراج). || آن که بسيار مال درآيدش هر روز. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج). آنکه هر روز مداخل و درآمد بسيار داشته باشد. (ناظم الاطباء).[ مُ ضَ ] (اِخ) قبيلهای از عرب. (يادداشت به خط مرحوم دهخدا). اجداد رسول اکرم از اين قبيلهاند. (از تاريخ گزيده ص126 و 132). عدنانيها به دو شاخه منقسم میشوند به نام دو پسر عدنان: «عک» و «معد»... معدیها قبائل بسيار پيدا کردهاند و دو شعبه شدند: «نزار» و «قنص» که اکثريت با نزار است و يکی از پنج فرع معروف اين شعبه مضر است. (از تاريخ اسلام چ 1 دانشگاه ص32): فقال له النعمان انت اعز العرب قبيله. قال العز و العدد من العرب فی معد، ثم فی نزار، ثم فی مضر... (عقدالفريد ج6 ص178). چو تيز گشت به حمله عنان شاه عجم نماند يک تن از آن قوم چون ربيع و مضر. عنصری (از يادداشت بخط مرحوم دهخدا). گوهر تيغش هندیتن و چينیسلب است هند با چين چو يمن با مضر آميختهاند. خاقانی. آنک آن يوسف احمدخوی من در چه و غار زيور فخر و فر، از مصر و مضر بگشائيد. خاقانی. و رجوع به عقدالفريد و تاريخ بخارا و اخبار دولت سلجوقی و الاوراق و تاريخ گزيده ص 126، 129، 132 شود.[ مُ ضَ ] (اِخ) رجوع به مضربن نزار. و رجوع به مضريه شود.[ مُ ضَ ] (اِخ) ابن نزاربن عدنان. جد طايفهٔ مضر که نسب حضرت رسول(ص) باو ميرسد. (از اعلام زرکلی ج 3 ص1047). و رجوع به مضر و معجم قبائل عرب ج 3 ص1107 شود.
کلمات همقافیه با «مضر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ضر» برای سرودن شعر