معنی مضاف

معنی مضاف

6 بازدید
[ مُ ] (ع ص، اِ) (از «ض‌ی‌ف») منسوب. (غياث) (آنندراج). بازخوانده به‌ ديگری. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم‌الاطباء). نسبت‌داده‌شده‌: گويم که‌ حين‌الابداع بوده است که هر نوعی را که پديد آمدن بود، بر کوکبی پديد آمد و منسوب به‌ کوکبی و مضاف به کوکبی. (شرح قصيدهٔ ابوالهيثم ص‌3). بر شعرا نطق شد حرام، به دورت‌ سحر حلال آنکه با دم تو مضاف است. خاقانی (ديوان چ سجادی ص‌87). || متعلق. (غياث) (آنندراج). ضميمه. وابسته. ج، مضافات‌: ساحليات که هم‌ مضاف است به قباد خوره. (فارسنامهٔ ابن‌بلخی ص‌84). و رجوع به مضافات‌ شود. || اضافه‌شده و زيادگشته و افزون‌شده‌ و ملحق‌گشته. (از ناظم‌الاطباء). - مضاف شدن؛ اضافه شدن و افزون‌ گرديدن و منضم شدن چيزی به چيزی‌ ديگر: ملک فارس و کرمان با ديگر ممالک بهاءالدوله مضاف شد. (ترجمهٔ تاريخ‌ يمينی چ 1 طهران ص‌315). - مضاف کردن؛ اضافه نمودن. اضافه‌ کردن. (از زوزنی) (از تاج المصادر بيهقی). پيوسته نمودن و ملحق کردن و افزودن و زياده گشتن. (ناظم‌الاطباء): اين حسنه را به سوابق ايادی و عواطف و سوالف عوائد و عوارف که در مدت عمر از ساحت جلال و سدت انعام و افضال او يافته‌ام مضاف کردم. (ترجمهٔ تاريخ يمينی چ 1 تهران ص‌16). || آنکه او را در جنگ گرد گرفته باشند. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). کسی که‌ گرداگرد او را در جنگ گرفته باشند. (ناظم‌الاطباء). || درآمده در قومی و خواهندهٔ جنگ. (منتهی الارب). || آنکه‌ خود را بسوی دشمنان قائم و برپای دارد. (منتهی الارب) (ناظم‌الاطباء). || جای پناه. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). ملجأ و جای پناه. || کسی که خود را به قومی‌ بچسباند و خود را اسناد به قومی دهد که از ايشان نباشد. (ناظم‌الاطباء) (از محيطالمحيط). || آنکه در نسب خود متهم‌ باشد. || پسرخوانده. (ناظم‌الاطباء) (از فرهنگ جانسون). || (اصطلاح فقه) آب‌ مضاف آبی است که در عرف بطور مطلق‌ نتوان آن را آب گفت مگر آنکه کلمهٔ ديگری‌ بدان اضافه شود چون آب سيب و غيره مقابل‌ آب مطلق. در فقه اسلامی چنين آب ذاتاً پاک‌ است اما پاک کننده نيست. || (اصطلاح‌ فلسفه) مضاف يکی از مقولات نه‌گانه عرض‌ است و از مقولات بزرگ است که بيشتر موجودات را عارض شود و در رسم آن‌ گفته‌اند مضاف امری باشد که ماهيت آن به‌ قياس با غير آن ماهيت معقول باشد و نسبت‌ مکرره است، چون پدر و پسر. (از فرهنگ‌ علوم عقلی تأليف سجادی). || (اصطلاح‌ نحو) هر اسمی که به اسم ديگر اضافه شود اولی را مضاف و دومی را مضاف‌اليه خوانند. (از تعريفات جرجانی). در اصطلاح نحويان، نسبت اضافی کلمه‌ای است به کلمهٔ ديگر که‌ اول را مضاف و دوم را مضاف‌اليه نامند مانند «کتاب علی» و گويند «المضاف و المضاف‌ {P(1) .er++24++filorP - P}{P(2) -در منتهی‌الارب و آنندراج و ناظم‌الاطباء،به ضم ميم ضبط کرده‌اند. ضبطِ متن از محيطالمحيط و اقرب الموارد و المنجد است. P}{$21036$}اليه ککلمه واحده». (از فرهنگ علوم نقلی). چيز ميل‌داده‌شده به چيزی ديگر و خمانيده‌شده بسوی آن. و منه: المضافات فی‌ اصطلاح النحاه مانند «غلام زيد» زيرا کلمهٔ اول که غلام باشد منضم‌شده و ميل‌کرده به‌ کلمهٔ دوم که زيد باشد تا کسب تعريف و تخصيص کند و کلمهٔ اول را مضاف و کلمهٔ دوم را مضاف‌اليه گويند. (ناظم‌الاطباء). و رجوع به اضافه شود.

کلمات هم‌قافیه با «مضاف»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «اف» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید