معنی مضاعف
7 بازدید
[ مُ عَ ] (ع ص) دو چند. (غياث) (آنندراج) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). دوچندان. (دهار). هرچيز دوچندانشده و دوبرابر و افزون. (ناظمالاطباء): هرچند، معنی جرايم او به معاذير اجوف و تهاونهای معتل مضاعف گشته است. (جهانگشای جوينی). گويد هر يکی را از شما و ايشان عذاب مضاعف و مکرر است. (تفسير نسفی سورهٔ 7 آيهٔ 38). ای پروردگار ما ايشان را به عذاب مضاعف گرفتار کن. (تفسير نسفی سورهٔ 33 آيهٔ 68). آنها راست جزای مضاعف بدانچه کردند. (تفسير نسفی سورهٔ 34 آيهٔ 37). چون مخالفان اضعاف مضاعف قزلباش بودند، اثری بر سعی و کوشس ايشان مترتب نشده. (عالمآرا ص231). - مضاعف شدن؛ دوچندان شدن: مضاعف شود عذاب مهتران بر عذاب کهتران. (تفسير نسفی سورهٔ 11 آيهٔ 20). مضاعف شود بر وی {P(1) -مضارع در زبان فارسی بر حال و مستقبل هر دو دلالت کند، يعنی برای حال و آينده صيغهٔ مخصوصی وجود ندارد. P}{P(2) -اين کلمه در فرهنگ فارسی معين به تبعيت از کتاب سازمان صفوی چ محمد دبيرسياقی ص34 به غلط بجای «مزارعه» گرفته و معنی شده است. و رجوع به مزارعه و ترجمهٔ شرايعالاسلام چ دانشگاه ص272 و فرهنگ علوم نقلی تأليف سجادی ص488 شود. P}{P(3) -اين کلمه در اقرب الموارد به تشديد ضاد[ مَضْ ضا ] آمده است. P}&{$21035$}عذاب روز قيامت. (تفسير نسفی سورهٔ 25 آيهٔ 69). - مضاعف کردن؛ دوچندان نمودن و دوبرابر کردن و ضعف کردن. (ناظمالاطباء): خدایتعالی... آن را مضاعف کند. (تفسير نسفی سورهٔ 4 آيهٔ 40) مضاعف کرده شود مر ايشان را. (تفسير نسفی سورهٔ 57 آيهٔ 18). اگر يک نيکی بود از بندهٔ مؤمن آن را مضاعف کند. (از کشفالاسرار ج2 ص505). يکی از ملوک عرب شنيدم که متعلقان را همی گفت که مرسوم فلان را چندانکه هست مضاعف کنيد که ملازم درگاه است. (گلستان). - مضاعف گردانيدن؛ دوچندان ساختن: مضاعف گرداندش خدایتعالی به اصناف بسيار فراوان. (تفسير نسفی سورهٔ 2 آيهٔ 245). گويند ای پروردگار ما هرکه ما را اين پيش آورد مضاعف گردان وی را عذاب در آتش سوزان. (تفسير نسفی سورهٔ 38 آيهٔ 61). وام دهيت خدای را عز و جل وام نيکو مضاعف گرداند آن مر شما را. (تفسير نسفی سورهٔ 64 آيهٔ 16). - وردالمضاعف؛ گل صدبرگ. (دهار) (مهذبالاسماء). رجوع به گل صدبرگ شود. - نرگس مضاعف؛ نرگس پرپر: برای ديدن او نرگس مضاعف را دو چشم گوئی در بوستان چهار شدهست. سيدحسن غزنوی. || (اصطلاح حساب) دوبرابر کردن عدد را مضاعف گويند، مانند ضرب کردن دو عدد در يکديگر. و رجوع به مفتاحالمعاملات چ بنياد فرهنگ ص45 و شمارنامه چ بنياد ص11 و ترجمهٔ مفاتيح العلوم چ بنياد ص179 و ضعف شود. || (اصطلاح صرف زبان عرب) فعلی را گويند، اعم از ثلاثی مجرد يا مزيد فيه، که عينالفعل و لامالفعل آن از يک جنس باشد مانند: «رد» و «حد» و اگر فعل رباعی باشد بايد فاءالفعل و لامالفعل اول آن و همچنين عينالفعل و لامالفعل ثانی از يک جنس باشد. مثل: زلزل و تقلقل. (از کشاف اصطلاحات الفنون ج2 ص888). و رجوع به تعريفات جرجانی شود. || مرحوم دهخدا اين کلمه را معادل «پرولیفر»۱ فرانسوی گرفته است و آن از گلهائی است که «دم گل» آنها بر زبر تخمدان گل به رشد خود ادامه ميدهد و از گلبرگها و کاسبرگ میگذرد و نمو میکند و شکوفه میدهد و با گلهای پربرگی احاطه میگردد.
کلمات همقافیه با «مضاعف»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «عف» برای سرودن شعر