معنی مضاض
4 بازدید
[ مُ ] (ع ص، اِ) بیآميغ و ناب. (منتهی الارب) (آنندراج). خالص. يقال: فلان من مضاض القوم؛ ای خالصهم. (از تاج العروس) (از محيطالمحيط) (از اقرب الموارد). خالص و بیآميغ. (ناظمالاطباء). || نام درختی است. (منتهی الارب) (آنندراج) (از محيطالمحيط) (از اقرب الموارد) (ناظمالاطباء). || آب شور که خوردن و به کار بردن نتوانند. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از اقرب الموارد) (آنندراج). آبی که از شوری، خوردن و به کار بردن نتوانند. (ناظمالاطباء). || نام علتی است که به چشم عارض میگردد. (از اقرب الموارد) (از المنجد). نام علتی است که در چشم و جز آن عارض گردد. (از معجم متناللغه) (از تاج العروس).[ مَ ]۳ (ع ص) سوزنده. قال العجاج: بعد طول السفر المضاض. (از اقرب الموارد). احتراق. رؤبه گويد: قد ذاق کحالاً من المضاض. (تاج العروس ج5 ص87).
کلمات همقافیه با «مضاض»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اض» برای سرودن شعر